همین لحظه‌ها و دقیقه‌هایی که دارم که اینا رو می‌نویسم...

با اینکه آرومم ولی بازم گاهی با خودم فکر میکنم که... چطور بگم... گاهی حرصم میگیره. وقتی تصور میکنم همین لحظه‌ها و دقیقه‌هایی که دارم که اینا رو می‌نویسم... همین روزایی که دارم به پوچی میگذرونم... همین ماه‌ها و سال‌هایی که با پشت سر گذاشتن‌شون دارم لذت بودن با نیمه‌ی گمشده‌م رو از دست میدم... :-(
اون الان یه گوشه از همین دنیاست و داره به من فکر میکنه. چه غم‌انگیز... هر دو داریم لحظه‌هامونو می‌بازیم. با تک‌تک سلول‌های بدنم و روحم دارم نیاز به اون رو حس میکنم. این غم‌انگیزه که هردو در جستجوی همیم و دور از هم.

/ 3 نظر / 11 بازدید
مهسا

واقعا غم انگیزه...

حسام

می فهمم.

روزان

گاهي براي پيدا كردن نيمه گمشده حس نميخاد چشم بصيرت مخاد...نيمه ديگه يي ادم نزديكتر از اونه كه فكرشو بكنه همينكه مثه مرد دنبال تشكيل زندگي هستيد مطمئنم بهترين همسر دنيا نصيبتون ميشه.