بعد از این همه مدت که چیزی ننوشتم نمیدونم کسی هست که هنوز این وبلاگ رو بخونه و د

بعد از این همه مدت که چیزی ننوشتم نمیدونم کسی هست که هنوز این وبلاگ رو بخونه و دنبال کنه یا نه. بهر حال واسه خودم بنویسم لا اقل.
شرایط زندگیم تغییر خاصی نکرده. روزمرگی با زندگیم پیوند خورده. هیچ هیجان خاصی ندارم این روزا. جز اینکه هفته پیش رفتم مشهد. با مادرم. قول داده بودم بهش ببرمش نذراشو ادا کنه. خودمم سعی کردم بُعدِ معنوی زندگیمو تقویت کنم. که فک نکنم زیاد موفق شدم. سریال لاست رو هم می‌بینم این روزا. اگه ندیدین توصیه میکنم بیش از این صبر نکنین. پشیمون نمیشین.
تو حرم که بودم دخترای خوشگلی دیدم. که از اقصی نقاط این مملکت پهناور اومده بودن. نمیدونم. شاید بخاطر محجبه بودنشون زیبایی و نجابتشون بیش از اون چیزی که واقعا بود تو ذهن من مجسم میشد. چادر که اجباریه اونجا. فکر میکنم خیلی از همون دخترهای نجیب و دوست داشتنی در واقع همون دخترهایی هستن که همیشه همه جا می‌بینم. با این تفاوت که چادر...

هم توی حرم هم توی بازار هم توی فرودگاه موقع برگشتن چند تا مورد نظرمو جلب کرد. حالا اونا که مشهد بودن که هیچ. ولی اونی که داره میره اهواز خب دیگه حتما ساکن اهوازه به احتمال خیلی بالا. یا لا اقل خوزستانیه. مادرم هم که خدا خیرش بده. اصلا تو باغ نیست. تا آخر سر باهاش بحثم شد. شاید فک میکنه دختر خوب باید از آسمون یهو بیوفته تو حیاطمون. یا مثلا یکی بیاد زنگ خونه مونو بزنه. اصلا فکر نمیکنه ممکنه همین جاها یه آشنایی منتج به ازدواج بوجود بیاد. اینم از شانش ماست دیگه.

/ 3 نظر / 7 بازدید
حسام

سلام ؛ نوید جان بالاخره خودت هم باید دختری را به مامانت پیشنهاد میدادی تا اون پا پیش میذاشت؟ اون از کجا بدونه کدوم ئختر باب طبع شماست؟ joyayekar90.blogsky.com

چیستا

[خنده] پس پسرا هم ازین دقدقه ها دارن[خنده] خدایا ما ها رو مزدوج کن که یفکرمون به این خزعبلات نرسه[نیشخند]