جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
خوشبختانه به اندازه‌ای سرم...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

خوشبختانه به اندازه‌ای سرم به کار و کار دومم گرم هست که احساس تنهایی نکنم. البته تنهایی چیزی نیست که آدم اصلا نتونه حسش کنه. گاهی خیلی ناراحت میشم. ای کاش اون‌جوری که میشد که دلم می‌خواست. عاشق میشدم و عاشقم میشد. 

اما الان چی. همش معیار و ملاک و این خوبه اون بده و این اونش خوبه اونش بده. خوش بخال اونایی که طرفشونو رو پیدا کردن و راهی که باید برن رو رفتن...


 


 
حقیقت اینه که روزهای کاملاً خاکستری رو...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

حقیقت اینه که روزهای کاملاً خاکستری رو میگذرونم. وقتی جو جامعه رو می‌بینم ناامید میشم. با خودم میگم شاید من اشتباه می‌کنم بقیه درست میگن. احساس میکنم تو این مدت خلاف جهت رودخونه شنا کردم و میکنم. اما خسته شدم. تو روزهایی که حتی دخترها هم میل چندانی به ازدواج ندارن، منِ پسر چرا عجله کنم واسه ازدواج؟ البته دلیل‌هایی که داشتم واسه ازدواج هنوز هم دارم. اما دیگه نمی‌تونم این وضع زو تحمل کنم. شاید بهتر باشه که منم مثل بقیه فعلاً سر خودمو با دوست‌دختر گرم کنم تا روزگار فعلاً بگذره.


 
اینجوری هم نمیشه دیگه
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

اینجوری هم نمیشه دیگه. اصلاً قرار بر این نبود. که همه‌ی فکر و ذکرم بشه ازدواج. میدونی... اینکه به فکر افتادم خوبه، اما نه اینکه دیگه اینقد....

در اینکه از مجردیم لذت چندانی نمی‌برم شکی نیست. البته یه سری از لذت‌ها رو اگه بخوام می‌تونم ببرم. حتی خیلی راحت. و وقتی همین قضیه رو پیش دوستام مطرح میکنم با واکنش‌های عجیب غریب روبرو میشم: چی میگی بابا، چرت نگو، کم خالی ببند، گربه دستش به گوشت نمی‌رسید می‌گفت بو میده! و از این حرفا. اما واقعیت اینه که خودم لااقل می‌دونم که اگه بخوام گربه که نه، شیر، اونم گوشت نه، جیگر!... بله. میشه. اما یه چیزایی هست که از موضوع این پست خارجه.

باری؛ لذت هم فقط لذت جنسی نیست. رفیق‌بازی، مسافرت مجردی، و کلاً تفریحات مخصوص دوران مجردی رو کمابیش داشتم. بعضیاشو مثل مسافرت خیلی دوست دارم، اما با بعضی دیگه واقعاً حال نمی‌کنم. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم تو این مدت از همه‌چیز مجردی فراری بودم. اصلاً دیدگاهم به‌کل متاهلی شده! جدی میگم. قبلاً وقتی پولی دستم میومد یا واسه به دست آوردنش نقشه می‌کشیدم فوری میرفتم تو نخ اینکه باهاش مثلاً آی‌پد بخرم یا دوربین SLR. اما حالا مدتهاست همش حس میکنم باید پول رو واسه زندگی آیند‌ه‌م نگه دارم. حتی مسافرت بهم مزه نمیده. اگه هم جایی رفتم همش با خودم فکر میکردم آیا اینجا جای خوبی هست واسه مسافرت با زنم یا نه! و کلاً مسائلی از همین قبیل. هنوز جستجو برای ازدواج رو شروع نکردم. چون هنوز آماده نبودم. آدمی نیستم که بخوام چک بکشم. تا زمانی به کف شرایطی که واسه خودم مشخص کردم نرسم به خودم این اجازه رو نمیدم که بگردم دنبال دختر. همه برنامه‌ریزی‌ها برای اینه‌که آمادگی روحی و ذهنی داشته باشم که وقتی شرایط اوکی شد دیگه معطل نکنم. اما اگه پروسه‌ی پیدا کردن و انتخاب همسر برام طولانی و زمان‌بر بشه احتمال داره سرخورده بشم. بهرحال تنها کاری که باید تو این شرایط بکنم اینه‌که مثل آدم درس بخونم و این ترم دانشگاهم رو تموم کنم، و تا می‌تونم مهارتهای مختلف کاری و غیر کاری کسب کنم. ایششش! چه پسر خوب و عاقلی! ( صدای عق زدن حضار!)