جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
دختر سوم رو هم دیدم
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

دختر سوم رو هم دیدم. با مامانم رفتیم خونه‌شون. بیشتر از هر دختر دیگه‌ای با معیارام همخونی داشت. همون چیزهایی که برای من مهم بودن برای اون هم مهم بودن. بالای 95% تفاهم داشتیم. میشه گفت فوق‌العاده‌ست. برای همین هم بود که بیشتر از هر مورد دیگه‌ای روش فکر کردم.
اما... اما تفاهم تمام ماجرا نیست. یه جورایی احساس کردم خواهر نداشتمه. هیچ حسی بهش نداشتم. هرچه سعی کردم نتونستم خودمو قانع کنم و به خودم قول بدم که بعدا جذبش میشم. چهره‌ش کاملا معمولی بود. شاید اگه کمی خوشگل‌تر بود باعث میشد بیشتر خوشم بیاد ازش. اما نبود و نشد. البته خوشگلی برای من در رده‌ی اول و حتی دوم هم نیست.
بی‌نهایت مودب و مهربون و دلسوز. اما یه سری رفتاراشو نمی‌تونستم تحمل کنم. مثلا اینکه خیلی یواش حرف میزد. من آدم کم‌طاقتی هستم. نمیگم خیلی تند حرف میزنم. اما حوصله ندارم گوش به کسی بدم که آروم آروم کلمات رو به زبون میاره. خودم اکثر موقع‌ها جمله‌هامو نصفه نیمه قطع میکنم. به محض اینکه متوجه بشم منظور رو رسوندم دیگه ادامه‌ی جمله بیهوده‌ست برام. فعل جمله‌ها رو حذف میکنم. نمی‌تونم کسی رو تحمل کنم که همیشه از این رفتاذش بدم میومده.
خیلی رفتم تو جزییات. در کل نه تنها هیچ حسی نداشتم بلکه احساس کردم به زودی منزجر هم میشم ازش. هرچند سرشار از صفت‌های مثبت و مورد نظر من بود. یه مورد دیگه هم پدرش بود. این دختر فرزند اول خانواده بود. 20 سالشه. یه خواهر 12 ساله و یک برادر 7 ساله داره. خب این یعنی اینکه به مدت 8 سال تک‌فرزند بوده. پدرش خیییلی روش حساس بود. چندین بار هم تاکید کرد. هم خودش هم پدرش. من نمی‌تونم نقش پسر خانواده‌ی خانمم رو بازی کنم. هنر کنم میتونم داماد خوبی باشم. نه پسرشون. این دقیقا چیزی بود که اونا میخواستن. به هرحال این هم مورد مهمی بود.
هرچند آدم اگه از کسی خوشش بیاد و واقعا هم قصد ازدواج داشته باشه همه‌ی این موارد تحت شعاع قرار میگیرن. نشد دیگه. قصد ازدواج که دارم. پس در نتیجه یا خوشم نیومده ازش یا اینکه یه جای کار می‌لنگه. مثلا باید عاقلانه‌تر فکر کنم. یا اینکه باز هم معیارامو آپدیت کنم.


 
سال نو مبازک
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

این هم از سال 91. تموم شد رفت. با تموم خوبی‌ها و بدی‌هاش. تو این سال نسبت به هر سال دیگه‌ای مرد‌تر شدم. اتفاق‌های خوب و بدی توش رخ داد. بد‌هاش رو دوست ندارم به خودم و دیگران یادآوری کنم. آرزو میکنم سال 92 برای همه سالی باشه پر از اتفاق‌های خوب. یامون باشه که این خودمون هستیم که سال‌مون و دنیامون رو می‌سازیم. پس یاد بگیریم که خوب بسازیم. خوب ساختن رو تمرین کنیم.

باری. بریم سر اصل مطلب. داستان سه دختر رو میخوام تعریف کنم. اولیش هم‌محله‌ای بود که مامانم پیدا کرد. خانواده‌ی نسبتا مذهبی، متشخص، فرهنگی، باسواد، فلان و بیسار.  خلاصه رفتیم خونشون من و مامانم. دختره اومد، بسیار لاغر. حیف که نمی‌خوام غیبت کنم. اما خوب از دختر خیلی لاغر خوشم نمیاد. حالا این هیچی. اینکه سر و وضع موجهی هم نداشت هم هیچی. وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم تو همون سه‌چهارتا سوال اول مشخص شد که قضیه منتفیه. بنابراین دیگه سوالی هم به ذهنم نمی‌رسید و موندیم بی‌حرف! بسیار مودب و محترمانه و با لبخند صحبت میکرد. اما... گفت: من آرایشو خیلی دوست دارم. مانتو کوتاه می‌پوشم. به خانه‌داری علاقه‌ی زیادی ندارم و.... بنده‌خدا جز گوش دادن به موسیقی به هیچ هنری هم علاقه نداشت. درسشم که ناقص مونده بود به خاطر اینکه نامزدیش بهم خورده بود! بله! اوج داستان اینجاست. الیته این که کسی قبلا نامزد داشته خودش بحث مفصلیه.

روشن شدن اختلافات دیگه‌ای که داشتیم مانع از این شد که رو قضیه‌ی نامزدی نافرجامش زیاد زوم کنم. یه سوال بسیار مهم هم پرسیدن ایشون. که بسیار حیاتی هم بود و احتمالا ذهنشون رو خیلی درگیر کرده بود. ایشون پرسیدن شما تعطیلات عید کجا میرین؟

اما دختر دوم. که در واقع دخترعموی همکارم بود. همکارم شرایطش رو که گفت مشتاق شدم. صحبت کرد با خانواده‌ی عموش. قرار شد تو یه پارک همدیگه رو ببنیم. تنها رفتم پارک. همکارم هم با عموش و دخترش اومدن. نشستیم صحبت کردیم. خوب بود. بینی‌شو عمل کرده بود. من دوست ندارم. با عمل بینی مشکلی ندارم ولی با تفکری که پشتش هست چرا. گفت صددرصد میخوام شاغل باشم یعنی بدون کار اصلا نمیتونم زندگی کنم. و از خانه‌داری متنفرم! پرسیدم چه کاری مثلا؟ گفت بانک، شرکت برق، آب، نفت، ... چند دقیقه بعد پرسیدم این کارها خیلی به سختی گیر میاد اونم واسه دخترها. اگه شما این کارا گیرتون نیومد چی؟ گفت هیچی دیگه زیاد هم مهم نیست! اصراری روی کار ندارم. یعنی من چشام داشت از حدقه در میومد. 

ایشون هم هییییچ‌گونه هنری رو تو زندگی از خودشون بروز ندادن و جز گوش دادن به موسیقی به چیز دیگه علاقه ندارن. و البته با غذا درست کردن هم میونه‌ای ندارن. از مرد‌های خسیس و بددل هم بدشون میاد. خیلی دوست داشتم بپرسم شما دقیقا واسه چی میخواین ازدواج کنین؟!

همین که گفت بددل.... همه‌چی تمام شد و تصمیم خودمو گرفتم. دلم میخواست باهاش بحث کنم. مثلا بگم بددل یعنی چی دقیقا. آخه بددل یه صفته. نسبیه. شما به کی میگین بددل. خییییلی بدم اومد. خیلی. حالا خسیس هیچی. اما بددل... آخه پسفردا هرچیزی که من بگم و به مذاقشون خوش نیاد فوری میتونه بگه: تو که گفتی بددل نیستی! من به این شرط باهات ازدواج کزدم که گفتی بددل نیستی!!! واوبلا!

مورد سوم رو هم که اصل کاریه و هنوز قظعی نشده میذازم یه روز دیگه می‌نویسم. 


 
دختر همسایه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

یه آشنای خانوادگی قدیمی داریم. مادرم یک بار تو تمام زندگیش تصمیم گرفت برای پسر این خانواده آستین بالا بزنه. اونم کی؟ دختر هعمسایه‌مون! دختر همسایه نپذیرفت و قضیه تموم شد. من به مامانم گفته بودم سراغ اون دختره نرو! دختر خوبی نیست! چرا؟! چون ماجراهایی با یکی از دوستام داشته! البته ماجرای ناجوری نبوده.
باری؛ خوب یادم هست اون موقعی که مامانم میخواست بره درم در خونه‌شون حضوری با خانم همسایه صحبت کنه متوجه شدم بابام -که هرگز خودشو قاطی اینجور مسائل نمیکنه- سد راه مامانم شد و من که تو اتاقم بودم فقط یه پچ‌پچ شنیدم و مامانم با صدای بلند گفت نه بابا... و رفت! ظاهرا بابام با خودش فکر کرده لابد علت اینکه من مانع شدم این بوده که خودم اون دخترو میخوام! و مامانم که در جریان قضیه بوده گفته نه و خیالت راحت و اینا!
چند روز پیش همون دختر اومد دم در و در حالیکه یه سینی دستش بود من طبق عادت توی سینی دنبال شله‌زرد، آش رشته، یا چیزهایی از این قبیل می‌گشتم! اولین بار بود که از نزدیک می‌دیدمش. خلاصه خبری از شله زرد نبود! بلکه یه دونه کارت عروسی برداشت و اسمشو خوند و داد دستم. من نزدیک بود بگم قبول باشه!
امروز عروسی برادرشه!

پ.ن: یادم رفته بود. کتاب صوتی شازده کوچواو، با همکاری چند نفر وبلاگنویس از جمله من! گوش کتید.