جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
پدر بودن...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

اگه همین الان کسی پیدا بشه که هردو مطمئن بشیم واسه هم ساخته شدیم و بخوایم زندگی‌مونو شروع کنیم... در خوش‌بینانه‌ترین و رویایی‌ترین حالت شش ماه طول می‌کشه تا بریم زیر یه سقف.
الان 27.5 سالمه تقریباً. یعنی 28 سالگی. دست‌کم یک سال هم بخوایم دوتایی بدون بچه زندگی کنیم میشم 29 سال. وقتی بچه‌مون وارد این دنیا بشه میشم 29 سال و 9 ماه. آقا تا به خودمون بیایم و بخوایم یه بچه دیگه داشته باشیم 34،35 سالمه. خب اگه اینجوری باشه زیاد بد نیست. اما این شرایط بسیار خوش‌بینانه‌ست.
پدر بودن رو دوست دارم. بچه داشتن رو دوست دارم. شاید مسخره باشه ولی من همین الان هم دوست دارم بچه داشته باشم. مسخره‌ست به این خاطر که خیلی‌ها منو به خاطر همین طرز فکر "بابابزرگ" دونستن. از جمله راضیه.
همین الانش هم خیلی وقت‌ها پیش میاد که خودمو در موضع یه پدر می‌بینم. بچه‌مونو اینجوری تربیت می‌کنم، اونجوری تربیت می‌کنم، اینو یادش میدم اونو یادش نمیدم...
بچه عزیزه. نازنینه. پیام‌آور امیده. خیلی شعاری شد نه؟ بچه سمبل سرشت پاکه. بچه دید آدم رو به زندگی گسترده‌تر می‌کنه. حالا تصور کنید زن؛ که پیچیده‌ترین آفریده‌ی خداست. حامل این موجوده. حتی به نوعی آفریننده‌ی این موجود عزیز.
تصور کنید زن دیگه چقدر عزیزه. زنی که آفریننده‌ست. زنی که زندگی‌تو باهاش تقسیم کردی. نوشتن این سطور برام آسون نیست. شاید زیادی احساسی برخورد میکنم با این قضیه. به نظر من زن بویژه وقتی که بارداره ارزشمندترین موجود کل کیهانه. از اینکه این موضوعات رو می‌فهمم خوشحالم. برام عار نیست. که دیگران در موردم چی فکر میکنن و طرز فکر فکرمو منسوخ میدونن یا هرچی.
حاشیه رفتم. بچه رو تقریباً‌ تمام دخترها دوست دارن. طبیعیه. اما بچه‌داری و مصائب اون رو ممکنه بعضی‌ها باهاش حال نکنن. همچنین دخترهایی رو نمیتونم همسر خوبی ببینم. زن ذاتاً‌ دلسوزه. مخصوصاً واسه بچه‌ش. خودم هم فکر می‌کنم به درجه‌ای از شعور رسیدم که حاضر باشم چه توی دوران بارداری و چه بعدش از جون به معنی واقعی کلمه واسه همسرم مایه بذارم و هر اونچه که نیاز دارن؛ جفت‌شون؛ چه مادر چه بچه؛ به بهترین و با کیفیت‌ترین شکل ممکن براشون مهیا کنم.
صحبت از سن بود. امروز دوست و همکار خیلی خوبمکه پسر بسیار گلی هم هست گفت که خانمش باردار شده. بهش تبریک گفتم. یک سال از من بزرگتره فقط. یاد بگیر!



 
با دختری آشنا شدم به اسم راضیه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

با دختری آشنا شدم به اسم راضیه. متولد 70 و خوشگل و محجبه و خانواده‌دار و باهوش و سرزبون‌دار و...
از اون دختراست که از کار کردن تو خونه نمی‌ناله و هرچند ظاهرا بشدت تصمیم داره در آینده بعد از فوق لیسانس بره کار کنه ولی خونه‌داری رو عار نمیدونه و باهاش بیگانه نیست. در مورد بچه هنوز صحبت جدی‌ای نکردیم. اما...
اما احتمالا هرگز در موردش صحبت نخواهیم کرد. هنوز مطمئن نیستم. میدونی... خیلی خوشحال بودم چون حس میکردم بعد از چندین ماه بالاخره یه مورد پیدا شد که واقعا قابل بررسیه و میتونم روش فکر کنم و میتونه گزینه‌ی نهایی باشه.
at first با خودم کلنجار می‌رفتم و ضمیر ناهشیارم تلاش می‌کرد عیب و ایراداشو نادیده بگیرم و منو ترغیب کنه که همین خوبه. همینه. خودشه.
من به این رسیدم که اگه میخوام موفق بشم «باید» طرز فکرمو اصلاح کنم. حساسیت‌هامو کم کنم. دیدم رو wide تر کنم.
در مورد این دختر بعضی چیزا هست که آزارم میده. مثلا حس میکنم روراست نیست. نمیدونم... یه جوریه که نمی‌تونم بهش اعتماد کنم. باید دنبال دلایل بروز اینجور حس‌ها بگردم. باید ببینم چیا باعث شدن که من این حس رو نسبت بهش داشته باشم. بذار فکر کنم... آهان. مثلا وقتی مسیج اومد براش؛ گوشیشو برد زیر میز جواب داد. خب این حس خوبی رو به آدم منتقل نمی‌کنه. سعی می‌کنم متمدنانه برخورد کنم با قضیه. بهرحال ممکنه هیچ دلیلی برای این کارش نداشته باشه و من الکی حساسم. دیگه چی؟ دیگه اینکه هیچی از گذشته‌ش و روابطش نمیگه. با اینکه من چندین بار شروع کردم در مورد روابط قبلیم صحبت کردم اون اصلا نم پس نمیده...
الان یک ساعت گذشته و من برگشتم و دارم ادامه‌ی این پست رو می‌نویسم. یه مورد دیگه اینکه اصلا جدی نمیشه. شاید تقصیر خودمه که زیاد شوخی میکنم. همش می‌خنده. حتی وقتی سعی می‌کنم جدی حرف بزنم متوجه می‌شم که تمایلی به جدی حرف زدن نداره. یه سری رفتار ناشیانه داره. مثلا یه مسئله‌ای پیش اومده بود براش...
بذار تعریفش کنم اصلا. هی می‌گفت یه مسئله‌ای پیش اومده واسه آجیم. بعد میگفت واسه خودم. بعد میگفت کلافه‌ام. بعد می‌گفت از خونه قهر کردم رفتم خونه مامان‌بزرگم. و اینا. هرچی می‌پرسیدم قضیه چیه میگفت نمی‌تونم بگم. خیلی خانوادگیه و شاید بعدا یه روزی واست گفتم. با اینکه کنجکاو شده بودم اما کاری نمی‌تونستم بکنم که. یه روز گفت خیلی خوبه که منو درک می‌کنی ازت واقعا ممنونم. منم دیگه طاقتم تمام شده بود بهش گفتم آره درک می‌کنم اما اینو هم در نظر داشته باش که هر روزی که می‌گذره و شفاف‌سازی نمیکنی با اینکه درک میکنم ولی بهرحال تاثیر منفی خودشو میذاره. اینو هم مد نطر داشته باش.
تا اینکه فرداش گفت تصمیم گرفتم بگم. تو دلم گفتم بگو دیگه جون به لب‌مون کردی!
خیلی خلاصه. گفت یه روز من و آجیم واسه شوخی و خنده داشتیم از هم عکس می‌گرفتیم بعد از شانس بدمون بابام رفته عکسا رو تو کامپیوتر دیده و بشدت عصبانی شده و همش فکر بد میکنه راجع به من و آجیم. منم ناراحتم از اینکه چطور پدرم به خودش اجازه داده این فکرا رو بکنه. من دخترشم. این همه سال پاک زندگی کردم و اینا.
پرسیدم مگه عکسا چی بودن؟؟
گفت خیلی نامتعارف بودن آخه نمیتونم بگم!
- اذیت نکن دیگه. چرا پدرت اینقد واکنش نشون داد؟ مگه لخت عکس گرفتین؟!
- گفتم که. نپرس. نمی‌تونم توضیح بدم.

خلاصه بعد از کلی تحقیق و تفحص کاشف به عمل اومد که بعله. البته می‌گفت که آجی بزرگم خیلی افسرده بود که چاقم و اینا. ازش چن تا عکس گرفتم که ببین چاق نیستی. دیگه کشید به شوخی و مسخره‌بازی و در این بین چن تا عکس نامتعارف هم گرفتیم از هم. البته من بخاطر سیاست حفظ اسراری که دارم و بخاطر جلوگیری از اجحاف در حقوقشون نمیتونم بنویسم که دقیقا عکسا چطوری بودن. خلاصه پدره وقتی عکسا رو دیده فکر کرده این عکسا رو واسه کسی میخواستن بفرستن. حال پدر بیچاره رو تو اون لحظه تصور کنید.
گفتم رفتار ناشیانه. بخاطر این که هرچی میگفتم پدرته. بهش حق بده. بهرحال تو اشتباه کردی. تو نباید قهر کنی و ناراحت شی. نباید ساکت و منفعل بشینی تا اون پی ببره که بیخودی عصبانی شده. تو باید تلاش کنی بهش ثابت کنی که قصد بدی نداشتی و سو تفاهم بوده و ... . خلاصه هرچی میگفتم اون فقط میگفت پدرمو نمی‌بخشم که در موردم فکر بد کرده! حق نداره. نه نمیتونم ببخشمش. خلاصه حس میکنم بعضی حرفا و رفتاراش بوی پختگی نمیده.
صحیح نیست که بخاطر این مسئله قضاوتی بکنم. واقعا معلوم نیست. تا همین شیش ماه پیش اگه شاهد این قضایا بودم فورا یه خط قرمز پررنگ می‌کشیدم روی دختره.
اما بهرحال بخاطر غرور بیش از حدی که توی شخصیت این دختر می‌بینم یا همین مرموز بودن و شفاف نبودنش... کلا حس می‌کنم به هم نمی‌چسبیم.

 


 
دختر سوم رو هم دیدم
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

دختر سوم رو هم دیدم. با مامانم رفتیم خونه‌شون. بیشتر از هر دختر دیگه‌ای با معیارام همخونی داشت. همون چیزهایی که برای من مهم بودن برای اون هم مهم بودن. بالای 95% تفاهم داشتیم. میشه گفت فوق‌العاده‌ست. برای همین هم بود که بیشتر از هر مورد دیگه‌ای روش فکر کردم.
اما... اما تفاهم تمام ماجرا نیست. یه جورایی احساس کردم خواهر نداشتمه. هیچ حسی بهش نداشتم. هرچه سعی کردم نتونستم خودمو قانع کنم و به خودم قول بدم که بعدا جذبش میشم. چهره‌ش کاملا معمولی بود. شاید اگه کمی خوشگل‌تر بود باعث میشد بیشتر خوشم بیاد ازش. اما نبود و نشد. البته خوشگلی برای من در رده‌ی اول و حتی دوم هم نیست.
بی‌نهایت مودب و مهربون و دلسوز. اما یه سری رفتاراشو نمی‌تونستم تحمل کنم. مثلا اینکه خیلی یواش حرف میزد. من آدم کم‌طاقتی هستم. نمیگم خیلی تند حرف میزنم. اما حوصله ندارم گوش به کسی بدم که آروم آروم کلمات رو به زبون میاره. خودم اکثر موقع‌ها جمله‌هامو نصفه نیمه قطع میکنم. به محض اینکه متوجه بشم منظور رو رسوندم دیگه ادامه‌ی جمله بیهوده‌ست برام. فعل جمله‌ها رو حذف میکنم. نمی‌تونم کسی رو تحمل کنم که همیشه از این رفتاذش بدم میومده.
خیلی رفتم تو جزییات. در کل نه تنها هیچ حسی نداشتم بلکه احساس کردم به زودی منزجر هم میشم ازش. هرچند سرشار از صفت‌های مثبت و مورد نظر من بود. یه مورد دیگه هم پدرش بود. این دختر فرزند اول خانواده بود. 20 سالشه. یه خواهر 12 ساله و یک برادر 7 ساله داره. خب این یعنی اینکه به مدت 8 سال تک‌فرزند بوده. پدرش خیییلی روش حساس بود. چندین بار هم تاکید کرد. هم خودش هم پدرش. من نمی‌تونم نقش پسر خانواده‌ی خانمم رو بازی کنم. هنر کنم میتونم داماد خوبی باشم. نه پسرشون. این دقیقا چیزی بود که اونا میخواستن. به هرحال این هم مورد مهمی بود.
هرچند آدم اگه از کسی خوشش بیاد و واقعا هم قصد ازدواج داشته باشه همه‌ی این موارد تحت شعاع قرار میگیرن. نشد دیگه. قصد ازدواج که دارم. پس در نتیجه یا خوشم نیومده ازش یا اینکه یه جای کار می‌لنگه. مثلا باید عاقلانه‌تر فکر کنم. یا اینکه باز هم معیارامو آپدیت کنم.


 
سال نو مبازک
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

این هم از سال 91. تموم شد رفت. با تموم خوبی‌ها و بدی‌هاش. تو این سال نسبت به هر سال دیگه‌ای مرد‌تر شدم. اتفاق‌های خوب و بدی توش رخ داد. بد‌هاش رو دوست ندارم به خودم و دیگران یادآوری کنم. آرزو میکنم سال 92 برای همه سالی باشه پر از اتفاق‌های خوب. یامون باشه که این خودمون هستیم که سال‌مون و دنیامون رو می‌سازیم. پس یاد بگیریم که خوب بسازیم. خوب ساختن رو تمرین کنیم.

باری. بریم سر اصل مطلب. داستان سه دختر رو میخوام تعریف کنم. اولیش هم‌محله‌ای بود که مامانم پیدا کرد. خانواده‌ی نسبتا مذهبی، متشخص، فرهنگی، باسواد، فلان و بیسار.  خلاصه رفتیم خونشون من و مامانم. دختره اومد، بسیار لاغر. حیف که نمی‌خوام غیبت کنم. اما خوب از دختر خیلی لاغر خوشم نمیاد. حالا این هیچی. اینکه سر و وضع موجهی هم نداشت هم هیچی. وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم تو همون سه‌چهارتا سوال اول مشخص شد که قضیه منتفیه. بنابراین دیگه سوالی هم به ذهنم نمی‌رسید و موندیم بی‌حرف! بسیار مودب و محترمانه و با لبخند صحبت میکرد. اما... گفت: من آرایشو خیلی دوست دارم. مانتو کوتاه می‌پوشم. به خانه‌داری علاقه‌ی زیادی ندارم و.... بنده‌خدا جز گوش دادن به موسیقی به هیچ هنری هم علاقه نداشت. درسشم که ناقص مونده بود به خاطر اینکه نامزدیش بهم خورده بود! بله! اوج داستان اینجاست. الیته این که کسی قبلا نامزد داشته خودش بحث مفصلیه.

روشن شدن اختلافات دیگه‌ای که داشتیم مانع از این شد که رو قضیه‌ی نامزدی نافرجامش زیاد زوم کنم. یه سوال بسیار مهم هم پرسیدن ایشون. که بسیار حیاتی هم بود و احتمالا ذهنشون رو خیلی درگیر کرده بود. ایشون پرسیدن شما تعطیلات عید کجا میرین؟

اما دختر دوم. که در واقع دخترعموی همکارم بود. همکارم شرایطش رو که گفت مشتاق شدم. صحبت کرد با خانواده‌ی عموش. قرار شد تو یه پارک همدیگه رو ببنیم. تنها رفتم پارک. همکارم هم با عموش و دخترش اومدن. نشستیم صحبت کردیم. خوب بود. بینی‌شو عمل کرده بود. من دوست ندارم. با عمل بینی مشکلی ندارم ولی با تفکری که پشتش هست چرا. گفت صددرصد میخوام شاغل باشم یعنی بدون کار اصلا نمیتونم زندگی کنم. و از خانه‌داری متنفرم! پرسیدم چه کاری مثلا؟ گفت بانک، شرکت برق، آب، نفت، ... چند دقیقه بعد پرسیدم این کارها خیلی به سختی گیر میاد اونم واسه دخترها. اگه شما این کارا گیرتون نیومد چی؟ گفت هیچی دیگه زیاد هم مهم نیست! اصراری روی کار ندارم. یعنی من چشام داشت از حدقه در میومد. 

ایشون هم هییییچ‌گونه هنری رو تو زندگی از خودشون بروز ندادن و جز گوش دادن به موسیقی به چیز دیگه علاقه ندارن. و البته با غذا درست کردن هم میونه‌ای ندارن. از مرد‌های خسیس و بددل هم بدشون میاد. خیلی دوست داشتم بپرسم شما دقیقا واسه چی میخواین ازدواج کنین؟!

همین که گفت بددل.... همه‌چی تمام شد و تصمیم خودمو گرفتم. دلم میخواست باهاش بحث کنم. مثلا بگم بددل یعنی چی دقیقا. آخه بددل یه صفته. نسبیه. شما به کی میگین بددل. خییییلی بدم اومد. خیلی. حالا خسیس هیچی. اما بددل... آخه پسفردا هرچیزی که من بگم و به مذاقشون خوش نیاد فوری میتونه بگه: تو که گفتی بددل نیستی! من به این شرط باهات ازدواج کزدم که گفتی بددل نیستی!!! واوبلا!

مورد سوم رو هم که اصل کاریه و هنوز قظعی نشده میذازم یه روز دیگه می‌نویسم. 


 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

خودم آدم آروم و نسبتاً کم‌حرفی هستم. به نظر شما باید با دختری ازدواج کنم که مثل خودم نباشه؟؟


 
انگیزه‌های خطرناک برای ازدواج
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

سایت مردمان:

قبل از تصمیم به ازدواج، انگیزه‌تان را بررسی کنید

درمورد انگیزه‌های ازدواج، تفکرات توهم‌زایی که با خیالپردازی در ابتدای رابطه‌ها ایجاد می‌شود، یکی از بدترین‌هاست. بعنوان مثال، درمورد نامزدی‌های کوتاه‌مدت، دو دلیل توهم‌زا برای ازدواج کردن، «چون بااینکه تازه با هم آشنا شده‌ایم اما همیشه می‌شناختمت» و «چون از داستان عشق ما فیلم زیبایی می‌توان ساخت» می‌توانند باشند.

دلایل بد دیگری هم برای ازدواج کردن هستند. این دلایل معمولاً سه دسته هستند: اضطراب، بی‌کفایتی و واقعیت‌گرایی خودمحور.

اگر به ازدواج فکر می‌کنید یا به دنبال همسر ایدآل خود هستید، توصیه می‌کنیم که با خودتان صادق باشید و عمق انگیزه‌تان برای ازدواج را بسنجید. آیا انگیزه‌تان از یکی از این دلایل ریشه می‌گیرد؟

می‌خواهم ازدواج کنم…

• چون همه دوستانم ازدواج کرده‌اند.
• چون نمی‌دانم اگر این مورد را رد کنم، باز هم موردی برای ازدواج پیش خواهد آمد یا نه.
• چون می‌خواهم احساس امنیت کنم.
• چون دیگر از روابط دوستی خسته شده‌ام.

این انگیزه‌ها ریشه در ترس دارند. وقتی می‌ترسیم که تنها بمانیم یا از قافله عقب بیفتیم، وقتی قبول کنیم که یک زندگی کامل و جالب بدون همسر کمتر از یک زندگی متاهلی موفق است، یا وقتی باور داشته باشیم که ازدواج به ما احساس امنیت می‌دهد، اضطراب علت اصلی است.

فردی که به این دلایل ازدواج می‌کند، می‌خواهد همسرش برای او نقش یک نوع دیگری از موادمخدر را بازی کند. وقتی کسی به همسر خود بعنوان یک ماده مخدر نگاه کند نه یک موجود، نتیجه رابطه‌ای کوتاه‌مدت خواهد بود.

دسته دوم از انگیزه غیرمنطقی ازدواج کردن بخاطر احساس بی‌کفایتی است که خود را در افکار زیر نشان می‌دهد:

می‌خواهم ازدواج کنم…

• چون دوست‌پسر/دوست‌دخترم دوستم دارد و این باعث می‌شود احساس خاص بودن کنم.
• چون ازدواج به همه نشان می‌دهد که بزرگ شده‌ام.
• چون ازدواج نشان می‌دهد که یک نفر هست که من را بخواهد.
• چون این تمرکز بهتری به زندگیم می‌دهد.
• چون تنها هستم.

اگر انگیزه شما برای ازدواج جزء این دسته است، بد نیست مقالات ما درمورد اعتمادبه‌نفس و خوشبختی در ازدواج را مطالعه کنید.

و آخر دسته سوم از انگیزه‌های نادرست برای ازدواج واقعیت‌گرایی سطحی است که به صورت افکار زیر نمود می‌یابد:

می‌خواهم ازدواج کنم…

• چون چند وقتی می‌شود که با هم دوست هستیم و ازدواج قدم منطقی بعدی برای ماست.
• چون اگر با او ازدواج نکنم نمی‌توانم روابط آزاد و راحت داشته باشم.

انگیزه‌هایی که چزء این سه دسته باشند، برای ازدواج کاملاً نادرست و حطرناک هستند و چنین ازدواج‌هایی معمولاً دوام چندانی نخواهند داشت.

---------------------

نظر شما چیه؟ تکلیف من چیه؟؟ (شکلک تشویش!) 


 
تو که خودت قبلاً رابطه داشتی به چه حقی انتظار داری...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

ده‌ها کامنت خصوصی داشتم فقط با این مضمون: تو که خودت قبلاً رابطه داشتی به چه حقی انتظار داری با کسی ازدواج کنی که رابطه نداشته؟

جواب: خیلی ساده؛ چون من هرگز به هیچکدوم از دخترها کوچکترین وابستگی و دلبستگی یا هرچی پیدا نکردم. اما خیلی بعیده که یه دختر وارد رابطه‌ای بشه ولی عواطف و احساساتش درگیر نشن. همین.
البته خب غریزی هم هست که مردها دوست دارن زنی داشته باشن که دست دیگران ازش کوتاه بوده. دوست عزیز، وقتی میگم دست نخورده باشه، منظورم دست نیست. من به حکم مرد بودنم میل دارم زنی داشته باشم که روحش و احساس ظریفش ( که مهم‌ترین نیاز و حق منه) آلوده به کسی نباشه. آلودگی تن خیلی راحت با آب و صابون بر طرف میشه. اما روح...
با وجود این حرف‌ها مطمئنم دخترهای زیادی وجود دارن که یک چیزی تو کارنامه‌ی زندگی‌شون به اسم رابطه. اما فقط در حد یه اسم. و از هرکس دیگه‌ای پاک‌تر موندن. همین امیده که به آدم روحیه میده. وگرنه که هیچ.


 
همیشه با خودم میگفتم دختری که قراره زن من بشه...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

همیشه با خودم میگفتم دختری که قراره زن من بشه باید با دخترهای دیگه که قبلاً ‌دیدم فرق داشته باشه. بخاطر این که فکر میکردم کسی که قراره شریک باقی زندگی آدم بشه باید "خاص" باشه. الان فهمیدم که چقدر احمق بودم. آخه صرف فرق داشتن چه خیری داره؟ مثلاً اگه قبلاً با دختری بودم که شهوت بالائی داشته جسارت بالایی داشته حیای پائینی داشته، خب این بده. و انتظار دارم زنم برعکسش باشه. اگه اونا جلف بودن دوست دارم زنم سنگین‌تر باشه. اگه اونا خنگ بودن دوست دارم زنم باهوش‌ باشه. اگه اونا بی‌احساس بودن دوست دارم زنم مهربون باشه و الی آخر. اما این دلیل نمیشه که من نتیجه بگیرم تمام ویژگی‌های همسر آینده‌م باید برعکس دخترهای دیگه باشه! واقعاً احمقانه‌ست. صرف داشتن یه خصلت بد معنیش این نیست که تمام خصلت‌های اون آدم بدن.

وقتی از دخترهایی که خیلی زود کنترل احساسات‌شون رو از دست میدن فراری باشی، ناخودآگاه جذب دختری میشی که کاملاً برعکسه. در عوض براحتی این احتمال وحود داره که از اون طرف زده بشی ازش. وقتی از دخترهایی که خیلی زود بهت اعتماد میکنن. خیلی زود خودشونو می‌چسبونن بهت، خیلی زود به‌طرز احمقانه‌ای بهت اعتماد بی‌حد و اندازه می‌کنن فراری باشی، ناخودآگاه جذب دختری میشی که برعکس این صفات رو داره. ولی اینجوری هم خوب نیست. سخته. اصلاً صحیح هم نیست. ضربه می‌خوری. نکن این‌کارو برادر من. حد تعادل رو حفظ کن. نه اونجوری خوبه، و مسلماً نه اینجوریش. مگه مرض داری خودتو تو دردسر میندازی؟ هرچیزی حد تعادل داره.

یکم عصبی‌ام. دوست داشتم قبل از اینکه شرایطم مناسب بشه و قبل از اینکه به نقطه‌ای برسم که بتونم پا شم برم خواستگاری، کسی رو لااقل مد نظر داشته باشم. اینجوری لااقل آدم یه شوق خاصی به زندگی پیدا می‌کنه. و اون شوق و مزه‌ی شیرین رو هم میتونه به طرفش منتقل کنه. اما زوری نیست. باید پیش بیاد. وقتی نیاد هم باید از رویاش بیای بیرون و مثل آدم زندگی‌تو بکنی. یعنی سعی‌تو بکنی که مثل آدم زندگی کنی تا خودش بیاد.


 
روزهای معمولی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

این روزها همش تو همین فکرام. اینکه کی برم سر کار و کارم کجاست و اصلاً خوشم میاد ازش یا نه. خب تا چند روز دیگه همه‌چی معلوم میشه. اما یه چیز دیگه هست که این روزا خیلی بیش ار حد بهش فکر میکنم و دست خودم نیست. و اون مسلماً چیزی نیست جز ازدواج. از همه نظر فکر میکنم نیاز به ازدواج دارم. بارها فکر کردم که شاید اشتباه میکنم. شاید راهی که میرم درست نیست. شاید بهتر باشه همرنگ جماعت بشم. هم‌عقیده‌ی اکثریت بشم. اکثریتی که از ازدواج فراری‌ان و از مجردی لذت می‌برن.

اینکه کی وقتش میرسه و چه کسی شریک آینده‌م میشه تو زندگی و... . گاهی نگران میشم. در مورد ملاک‌هام. گاهی فک میکنم کار سختی در پیش دارم. از طرفی فکر میکنم ملاک‌هام منطقی‌ان. گاهی فکر میکنم شاید مجبور بشم از سطحی از خواسته‌هام عدول کنم. و این سخته. تا اینجا دختر ایده‌آلم یه دختر چادریه. مهربون، دلسوز، عاقل، خوشگل، بشدت پاکدامن، اخلاق و طرز فکرش مثل خودم باشه. خانوادش...  یه خانواده‌ی خوب، ساده، شریف، محترم و هزار و یک مورد دیگه. اینا اصلی‌تریناشه. تازه احتمالا چند مورد دیگه هم از قلم افتاده. آهان. مثلاً همین: سلامت جسمی‌ش. هزارتا نکته‌ی ریز و درشت دیگه هم هست و براحتی می‌تونن تصمیم‌گیری رو برام مشکل کنن.

یه همچین موجودی رو تو ذهنم ساختم و واقعاً دلم میخواد هرچه زودتر باهاش زندگی کنم. چون همین الان هم شب و روز دارم با همچین موجودی زندگی میکنم. تو ذهنم. هر چی میکشم از این ذهن خیال‌پردازه. من باید بتونم همچین آدمی رو پیدا کنم. آیا میشه؟ آیا شدنیه؟ آیا اگه به هر دلیلی نشد، اونوقت تکلیف من چی میشه؟ چه خاکی تو سرم میشه؟ مجبور میشم با کسی زندگی کنم که تو رویاهام نبوده؟ 


 
یک مشورت دوستانه
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

از تو خواننده‌ی عزیز که این وبلاگ رو میخونی ممنونم. از تمام کسانی که مطالب رو میخونن و یادداشت میذارن بی‌نهایت سپاسگذارم و امیدوارم بتونم این لطف رو جبران کنم.

یه مسئله‌ای هست توی انتخاب همسر، که شاید برای هر آدمی چه پسر چه دختر مطرح شده باشه، یا در آینده مطرح بشه! خیلی سریع برم سر اصل مطلب؛ میدونی، من تا حالا اصلاً تو شرایط ادواج نبودم. یعنی الان هم نیستم. اما بهرحال دارم نزدیک میشم. روز به روز اهمیت یه سری چیزا برام پررنگ‌تر میشه. چطور بگم...

بهرحال روزی میرسه که با کسی که مناسب من هست واسه ازدواج آشنا بشم. تکلیفم با اولین نفری که باهاش آشنا میشم چیه؟ از کجا بدونم اون مورد کاملاً همون چیزیه که من میخوام؟ (و برای من مناسبه) ها؟ از کجا بدونم؟ حتماً فوری میگین که: یه سری ملاک و معیار واسه خودت تعریف کن، بعد با دقت اون دختر رو بررسی کن، ببین با ملاک‌هات سازگار هست یا نه.

خب من از کجا می‌تونم بفهمم معیارام دقیقاً چی‌ان؟ منظورم اینه که.... ببین، یه مثال واسه خودم زدم، اینجا هم میگم: فرض کن یه روز میری بازار که لباس بخری. مثلاً یه پیرهن. خب قبل از اینکه بری بازار بالاخره یه چیزایی تو ذهنت هست، یه طرح‌ها و رنگ‌ها و یه سری مشخصات دیگه تو ذهنت هست دیگه. خب؛ پس میری بازار، اولین بوتیکی که واردش میشی یه پیرهن می‌بینی که همون معیارهای تورو ارضاء میکنه. اما آیا همون موقع می‌خریش؟ ممکنه طرح‌ها و رنگ‌‌های دیگه‌ای هم تو بازار باشه که اونا هم مورد پسندت هستن. اما از وجودشون بی‌خبری. و تنها راهش اینه که از مغاژه‌ی اول خارج شی و بقیه‌ی پاساژ رو هم ورنداز کنی.

اما یه فرق‌هایی هست بین این مثال ‌با مسئله‌ی اصلی. ببین، اگه کل پاساژ رو گشتی و چیزی بهتر از پیرهن اول پیدا نکردی خیلی راحت می‌تونی برگردی و بخریش! اما آدما که پیرهن نیستن. مخصوصاً دخترا. مخصوصاً دختری که انقد خوبه که تو انتخابش کردی و به‌نظرت مناسب میاد. اصلا نمیشه. میدونی چی میگم؟ نمیشه. اصلا این کار دور از اخلافه. تازه دختره ممکنه پر زده باشه. و رو بوم کسی دیگه نشسته باشه! ( چه بییییید! چشمک ) شوخی کردم. تازه حتی اگه از انتخابت پشیمون شدی نهایتاً نمی‌پوشیش! یه کاریش می‌کنی دیگه. اما ازدواج که برای دو سه ماه نیست. صحبت یک عمره. پس چاره چیه؟ فرض کن با دختری آشنا بشم که مناسبه. با معیارام نسبتاً همخوانی داره. ایده‌آل که وجود خارجی نداره. اما خوبه. بهرحال هیج‌کس بی‌نقص نیست. از جمله خودم. اون‌وقت نه کاملاً شرایط ازدواج رو دارم، نه تا اون حد از انتخابم مطئنم، که بهش بگم و قضیه رو رسمی‌ش کنم. از طرفی اون دختر به اندازه‌ای خوب باشه که نتونم براحتی از خیرش بگذرم و بگم اشکال نداره. یکی دیگه. واقعاً اگه چنین موقعیتی برامون پیش بیاد چیکار باید کرد؟ شما چه راه‌حلی دارین؟