جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
روزهای معمولی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

این روزها همش تو همین فکرام. اینکه کی برم سر کار و کارم کجاست و اصلاً خوشم میاد ازش یا نه. خب تا چند روز دیگه همه‌چی معلوم میشه. اما یه چیز دیگه هست که این روزا خیلی بیش ار حد بهش فکر میکنم و دست خودم نیست. و اون مسلماً چیزی نیست جز ازدواج. از همه نظر فکر میکنم نیاز به ازدواج دارم. بارها فکر کردم که شاید اشتباه میکنم. شاید راهی که میرم درست نیست. شاید بهتر باشه همرنگ جماعت بشم. هم‌عقیده‌ی اکثریت بشم. اکثریتی که از ازدواج فراری‌ان و از مجردی لذت می‌برن.

اینکه کی وقتش میرسه و چه کسی شریک آینده‌م میشه تو زندگی و... . گاهی نگران میشم. در مورد ملاک‌هام. گاهی فک میکنم کار سختی در پیش دارم. از طرفی فکر میکنم ملاک‌هام منطقی‌ان. گاهی فکر میکنم شاید مجبور بشم از سطحی از خواسته‌هام عدول کنم. و این سخته. تا اینجا دختر ایده‌آلم یه دختر چادریه. مهربون، دلسوز، عاقل، خوشگل، بشدت پاکدامن، اخلاق و طرز فکرش مثل خودم باشه. خانوادش...  یه خانواده‌ی خوب، ساده، شریف، محترم و هزار و یک مورد دیگه. اینا اصلی‌تریناشه. تازه احتمالا چند مورد دیگه هم از قلم افتاده. آهان. مثلاً همین: سلامت جسمی‌ش. هزارتا نکته‌ی ریز و درشت دیگه هم هست و براحتی می‌تونن تصمیم‌گیری رو برام مشکل کنن.

یه همچین موجودی رو تو ذهنم ساختم و واقعاً دلم میخواد هرچه زودتر باهاش زندگی کنم. چون همین الان هم شب و روز دارم با همچین موجودی زندگی میکنم. تو ذهنم. هر چی میکشم از این ذهن خیال‌پردازه. من باید بتونم همچین آدمی رو پیدا کنم. آیا میشه؟ آیا شدنیه؟ آیا اگه به هر دلیلی نشد، اونوقت تکلیف من چی میشه؟ چه خاکی تو سرم میشه؟ مجبور میشم با کسی زندگی کنم که تو رویاهام نبوده؟ 


 
خان ششم
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

امروز خان ششم رو رد کردم. حالا فقط یک خان مونده تا استخدام شدنم. و اگه خدا بخواد اوایل اردیبهشت سال آینده کارم شروع میشه. یعنی تنها یکی دو ماه دیگه مونده تا پایان دوران بیکاری (شما بخونین بی‌هویتی، بی‌عرضه‌گی، بدبختی...). تو این فرصت خیلی کارای مهمی می‌تونم انجام بدم. اما چیزی که بهش فکر میکنم اینه که: خیلی رویایی میشد اگه تو همین برهه زمانی می‌تونستم نیمه‌ی گم شده‌م رو هم پیدا میکردم! اما نه! این دیگه واقعا رویاییه! اما امیدوارم ماکزیمم تا نیمه‌ی سال بعد بتونم عزیز دل و آرام جانم رو پیدا کنم. یکی دو ماهی آشنایی و بعد رسمی و نامزدی و الی آخر.


 
دو خبر
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

این مدت که ننوشتم دوتا خبر خیلی مهم اتفاق افتاد. یکی اینکه نتیجه‌ی مصاحبه اومد و قبول شدم. و اگه تو باقی مراحل مشکل خاصی بوجود نیاد از اردیبهشت سال آینده پرسنل رسمی شرکت نفت میشم!

خبر دوم که به فاصله‌ی یک روز از خبر اول رخ داد و شوکه‌م کرد این بود که دانشگاه تمام نشد ناراحت

یعنی اینکه  دو تا درس رو خیلی مفت افتادم. و یه یه ترم دیگه بهم خورد.

پ.ن. امیدوارم هر روزی که می‌گذره به شرایط مناسب برای ازدواج نزدیک‌ بشم. 


 
حدود 10 روز مونده به اعلام نتیجه‌ی مصاحبه‌
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

حدود 10 روز مونده به اعلام نتیجه‌ی مصاحبه‌ی آزمون استخدامی. نمیشه بهش فکر نکرد. اگه قبول نشه هیچ اتفاقی نمیفته، میدونم.

اما اگه قبول بشم.... شرکت نفتی میشم! فک کن!