جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
سال نو مبازک
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

این هم از سال 91. تموم شد رفت. با تموم خوبی‌ها و بدی‌هاش. تو این سال نسبت به هر سال دیگه‌ای مرد‌تر شدم. اتفاق‌های خوب و بدی توش رخ داد. بد‌هاش رو دوست ندارم به خودم و دیگران یادآوری کنم. آرزو میکنم سال 92 برای همه سالی باشه پر از اتفاق‌های خوب. یامون باشه که این خودمون هستیم که سال‌مون و دنیامون رو می‌سازیم. پس یاد بگیریم که خوب بسازیم. خوب ساختن رو تمرین کنیم.

باری. بریم سر اصل مطلب. داستان سه دختر رو میخوام تعریف کنم. اولیش هم‌محله‌ای بود که مامانم پیدا کرد. خانواده‌ی نسبتا مذهبی، متشخص، فرهنگی، باسواد، فلان و بیسار.  خلاصه رفتیم خونشون من و مامانم. دختره اومد، بسیار لاغر. حیف که نمی‌خوام غیبت کنم. اما خوب از دختر خیلی لاغر خوشم نمیاد. حالا این هیچی. اینکه سر و وضع موجهی هم نداشت هم هیچی. وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم تو همون سه‌چهارتا سوال اول مشخص شد که قضیه منتفیه. بنابراین دیگه سوالی هم به ذهنم نمی‌رسید و موندیم بی‌حرف! بسیار مودب و محترمانه و با لبخند صحبت میکرد. اما... گفت: من آرایشو خیلی دوست دارم. مانتو کوتاه می‌پوشم. به خانه‌داری علاقه‌ی زیادی ندارم و.... بنده‌خدا جز گوش دادن به موسیقی به هیچ هنری هم علاقه نداشت. درسشم که ناقص مونده بود به خاطر اینکه نامزدیش بهم خورده بود! بله! اوج داستان اینجاست. الیته این که کسی قبلا نامزد داشته خودش بحث مفصلیه.

روشن شدن اختلافات دیگه‌ای که داشتیم مانع از این شد که رو قضیه‌ی نامزدی نافرجامش زیاد زوم کنم. یه سوال بسیار مهم هم پرسیدن ایشون. که بسیار حیاتی هم بود و احتمالا ذهنشون رو خیلی درگیر کرده بود. ایشون پرسیدن شما تعطیلات عید کجا میرین؟

اما دختر دوم. که در واقع دخترعموی همکارم بود. همکارم شرایطش رو که گفت مشتاق شدم. صحبت کرد با خانواده‌ی عموش. قرار شد تو یه پارک همدیگه رو ببنیم. تنها رفتم پارک. همکارم هم با عموش و دخترش اومدن. نشستیم صحبت کردیم. خوب بود. بینی‌شو عمل کرده بود. من دوست ندارم. با عمل بینی مشکلی ندارم ولی با تفکری که پشتش هست چرا. گفت صددرصد میخوام شاغل باشم یعنی بدون کار اصلا نمیتونم زندگی کنم. و از خانه‌داری متنفرم! پرسیدم چه کاری مثلا؟ گفت بانک، شرکت برق، آب، نفت، ... چند دقیقه بعد پرسیدم این کارها خیلی به سختی گیر میاد اونم واسه دخترها. اگه شما این کارا گیرتون نیومد چی؟ گفت هیچی دیگه زیاد هم مهم نیست! اصراری روی کار ندارم. یعنی من چشام داشت از حدقه در میومد. 

ایشون هم هییییچ‌گونه هنری رو تو زندگی از خودشون بروز ندادن و جز گوش دادن به موسیقی به چیز دیگه علاقه ندارن. و البته با غذا درست کردن هم میونه‌ای ندارن. از مرد‌های خسیس و بددل هم بدشون میاد. خیلی دوست داشتم بپرسم شما دقیقا واسه چی میخواین ازدواج کنین؟!

همین که گفت بددل.... همه‌چی تمام شد و تصمیم خودمو گرفتم. دلم میخواست باهاش بحث کنم. مثلا بگم بددل یعنی چی دقیقا. آخه بددل یه صفته. نسبیه. شما به کی میگین بددل. خییییلی بدم اومد. خیلی. حالا خسیس هیچی. اما بددل... آخه پسفردا هرچیزی که من بگم و به مذاقشون خوش نیاد فوری میتونه بگه: تو که گفتی بددل نیستی! من به این شرط باهات ازدواج کزدم که گفتی بددل نیستی!!! واوبلا!

مورد سوم رو هم که اصل کاریه و هنوز قظعی نشده میذازم یه روز دیگه می‌نویسم. 


 
یه روز به خودم اومدم دیدم من اینهمه با کلام محبت‌آمیز...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

یه روز به خودم اومدم دیدم من اینهمه با کلام محبت‌آمیز خطابش می‌کنم و سعی می‌کنم صحبتامون از اون فرم خشک و رسمی و نچسب فاصله بگیره و کمی خودمونی حرف بزنیم. اما اون ذره‌ای هم تغییر نکرده. خب این هیچ.
چند روز بعد متوجه شدم که اگه من سراغی ازش نگیرم اونم نمیگیره. چند روز امتحان کردم. تا مطمئن شدم که اشتباه نمی‌کنم. اینم هیچ.
گاهی طرز برخوردش برام عجیب و غیرمنتظره بود. مثلاً یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دیشب زمانی که من خواب بودم مسیج داده. براش نوشتم صبح بخیر عزیزم، ببخش من خواب بودم مسیحتو الان دیدم. جوابی که داد منو چند ثانیه به فکر فرو برد. نوشت: کارت قابل بخشش نیست! چون تو دیروز عصر خوابیده بودی! خب در وهله‌ی اول بهم برخورد اما سعی کردم به حساب بچگی‌ش بذارم و اینکه آداب معاشرت.... اما وقتی واکنش‌های دیگه‌ی یه آدمو در کنار هم می‌ذاری دیگه نمی‌تونی خیلی هم مثبت نگاه کنی به قضیه.
یک روز تصمیم گرفتم سراغی نگیرم ببینم چیکار میکنه. جالب بود. چهار روز گذشت و خبری نشد و منم تقریباً به یه نتیجه‌ای رسیده بودم. اما گفتم بذار باز یه سراغی بگیرم شاید واقعا مشکلی پیش اومده یا هر چیز دیگه‌ای. جوابی که داد باز هم جالب بود! بدون اینکه جواب احوال‌پرسی‌ منو بده شاکی شد که چرا بی‌خبر بودم ازش!

گیرم که اینا همه جزئیاته. مسائل دیگه‌ای هم هست که از حوصله خارجه. در واقع یکی از مهم‌ترین نکته‌های آزاردهنده این بود که به عمد راه شناختنش رو سخت می‌کرد. نمی‌دونم احتمالا اینجوری به زعم خودش باعث گرون شدن میشه یا مواردی از این قبیل. در مورد پاکی و نجابت خودشو خانواده‌ش تجدید نظر نمی‌کنم. چون دیگه نیازی نیست که بکنم. اما تجربه‌ی خوبی بود برام. وقتی از همون اول آنچنان که باید، جذبش نشدی بعدها هم جذبش نخواهی شد. زوری که نیست. نمیتونی به زور خودتو متقاعد کنی و به دلت بگی: ای دل چون دختر خوبیه پس تو سعی کن خوشت بیاد! دل که دله. این چیزا رو نمی‌فهمه. خوشبختانه خیلی سریع این اتفاقات افتاد و نه رابطه‌ی آنچنانی‌ای و نه دلبستگی‌ای و نه چیز دیگه‌ای. تو تمام مدت به شکل‌های مختلفی مختلفی امتحانش کردم. خیلی پارامترها رو ارزیابی کردم. مهم هم نیست که متوجه شده باشه داره امتحان پس میده یا نه. اما متاسفانه تو اکثر موارد رو سیاه بیرون اومد. بهرحال نکته‌ی مثبت ماجرا این بود که متحمل هزینه‌ی زمانی و احساسی و ریالی و ... آنچنانی نشدم و تو یه مدت زمانی معقول شناختمون نتیجه داد و تمام!


 
یک مشورت دوستانه
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

از تو خواننده‌ی عزیز که این وبلاگ رو میخونی ممنونم. از تمام کسانی که مطالب رو میخونن و یادداشت میذارن بی‌نهایت سپاسگذارم و امیدوارم بتونم این لطف رو جبران کنم.

یه مسئله‌ای هست توی انتخاب همسر، که شاید برای هر آدمی چه پسر چه دختر مطرح شده باشه، یا در آینده مطرح بشه! خیلی سریع برم سر اصل مطلب؛ میدونی، من تا حالا اصلاً تو شرایط ادواج نبودم. یعنی الان هم نیستم. اما بهرحال دارم نزدیک میشم. روز به روز اهمیت یه سری چیزا برام پررنگ‌تر میشه. چطور بگم...

بهرحال روزی میرسه که با کسی که مناسب من هست واسه ازدواج آشنا بشم. تکلیفم با اولین نفری که باهاش آشنا میشم چیه؟ از کجا بدونم اون مورد کاملاً همون چیزیه که من میخوام؟ (و برای من مناسبه) ها؟ از کجا بدونم؟ حتماً فوری میگین که: یه سری ملاک و معیار واسه خودت تعریف کن، بعد با دقت اون دختر رو بررسی کن، ببین با ملاک‌هات سازگار هست یا نه.

خب من از کجا می‌تونم بفهمم معیارام دقیقاً چی‌ان؟ منظورم اینه که.... ببین، یه مثال واسه خودم زدم، اینجا هم میگم: فرض کن یه روز میری بازار که لباس بخری. مثلاً یه پیرهن. خب قبل از اینکه بری بازار بالاخره یه چیزایی تو ذهنت هست، یه طرح‌ها و رنگ‌ها و یه سری مشخصات دیگه تو ذهنت هست دیگه. خب؛ پس میری بازار، اولین بوتیکی که واردش میشی یه پیرهن می‌بینی که همون معیارهای تورو ارضاء میکنه. اما آیا همون موقع می‌خریش؟ ممکنه طرح‌ها و رنگ‌‌های دیگه‌ای هم تو بازار باشه که اونا هم مورد پسندت هستن. اما از وجودشون بی‌خبری. و تنها راهش اینه که از مغاژه‌ی اول خارج شی و بقیه‌ی پاساژ رو هم ورنداز کنی.

اما یه فرق‌هایی هست بین این مثال ‌با مسئله‌ی اصلی. ببین، اگه کل پاساژ رو گشتی و چیزی بهتر از پیرهن اول پیدا نکردی خیلی راحت می‌تونی برگردی و بخریش! اما آدما که پیرهن نیستن. مخصوصاً دخترا. مخصوصاً دختری که انقد خوبه که تو انتخابش کردی و به‌نظرت مناسب میاد. اصلا نمیشه. میدونی چی میگم؟ نمیشه. اصلا این کار دور از اخلافه. تازه دختره ممکنه پر زده باشه. و رو بوم کسی دیگه نشسته باشه! ( چه بییییید! چشمک ) شوخی کردم. تازه حتی اگه از انتخابت پشیمون شدی نهایتاً نمی‌پوشیش! یه کاریش می‌کنی دیگه. اما ازدواج که برای دو سه ماه نیست. صحبت یک عمره. پس چاره چیه؟ فرض کن با دختری آشنا بشم که مناسبه. با معیارام نسبتاً همخوانی داره. ایده‌آل که وجود خارجی نداره. اما خوبه. بهرحال هیج‌کس بی‌نقص نیست. از جمله خودم. اون‌وقت نه کاملاً شرایط ازدواج رو دارم، نه تا اون حد از انتخابم مطئنم، که بهش بگم و قضیه رو رسمی‌ش کنم. از طرفی اون دختر به اندازه‌ای خوب باشه که نتونم براحتی از خیرش بگذرم و بگم اشکال نداره. یکی دیگه. واقعاً اگه چنین موقعیتی برامون پیش بیاد چیکار باید کرد؟ شما چه راه‌حلی دارین؟


 
مهمان
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

دیشب و امشب مهمان داشتیم! اینو به این خاطر میگم که "مهمان داشتن" برای ما، یه چیز غریب و نادره! هر دو خانواده برای من تازگی داشتن و اولین باری بود که میدیدمشون. هر دو، از دوستان و همکاران قدیمی پدرم بودن.
چیزی که باعث شد بیام و در موردش بنویسم این بود که مهمانی امشب جوری بود که اونها براحتی احتمال اینو میدن که ترتیب دادن مهمانی و شام برای آشنایی دو خانواده و امر خیر بوده! خیلی بد شد. بخاطر اینکه واقعاً اینطور نبود. خانواده‌ی به شدت خوبی بودن و قطعاً دخترشون هم به همچنین. اما خب ظاهر ایشون به دلم ننشست. به هیچ وجه آدم ظاهر بینی نیستم و ملاک ازدواج برام زیبایی طرف نیست. اما خب باید به دل بشینه. نمیدونم. ناراحت شدم. حس کردم که اونا فکر میکنن هدف از مهمانی آشنایی بوده. امیدوارم اینجور فکر نکرده باشن.