جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
با دختری آشنا شدم به اسم راضیه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

با دختری آشنا شدم به اسم راضیه. متولد 70 و خوشگل و محجبه و خانواده‌دار و باهوش و سرزبون‌دار و...
از اون دختراست که از کار کردن تو خونه نمی‌ناله و هرچند ظاهرا بشدت تصمیم داره در آینده بعد از فوق لیسانس بره کار کنه ولی خونه‌داری رو عار نمیدونه و باهاش بیگانه نیست. در مورد بچه هنوز صحبت جدی‌ای نکردیم. اما...
اما احتمالا هرگز در موردش صحبت نخواهیم کرد. هنوز مطمئن نیستم. میدونی... خیلی خوشحال بودم چون حس میکردم بعد از چندین ماه بالاخره یه مورد پیدا شد که واقعا قابل بررسیه و میتونم روش فکر کنم و میتونه گزینه‌ی نهایی باشه.
at first با خودم کلنجار می‌رفتم و ضمیر ناهشیارم تلاش می‌کرد عیب و ایراداشو نادیده بگیرم و منو ترغیب کنه که همین خوبه. همینه. خودشه.
من به این رسیدم که اگه میخوام موفق بشم «باید» طرز فکرمو اصلاح کنم. حساسیت‌هامو کم کنم. دیدم رو wide تر کنم.
در مورد این دختر بعضی چیزا هست که آزارم میده. مثلا حس میکنم روراست نیست. نمیدونم... یه جوریه که نمی‌تونم بهش اعتماد کنم. باید دنبال دلایل بروز اینجور حس‌ها بگردم. باید ببینم چیا باعث شدن که من این حس رو نسبت بهش داشته باشم. بذار فکر کنم... آهان. مثلا وقتی مسیج اومد براش؛ گوشیشو برد زیر میز جواب داد. خب این حس خوبی رو به آدم منتقل نمی‌کنه. سعی می‌کنم متمدنانه برخورد کنم با قضیه. بهرحال ممکنه هیچ دلیلی برای این کارش نداشته باشه و من الکی حساسم. دیگه چی؟ دیگه اینکه هیچی از گذشته‌ش و روابطش نمیگه. با اینکه من چندین بار شروع کردم در مورد روابط قبلیم صحبت کردم اون اصلا نم پس نمیده...
الان یک ساعت گذشته و من برگشتم و دارم ادامه‌ی این پست رو می‌نویسم. یه مورد دیگه اینکه اصلا جدی نمیشه. شاید تقصیر خودمه که زیاد شوخی میکنم. همش می‌خنده. حتی وقتی سعی می‌کنم جدی حرف بزنم متوجه می‌شم که تمایلی به جدی حرف زدن نداره. یه سری رفتار ناشیانه داره. مثلا یه مسئله‌ای پیش اومده بود براش...
بذار تعریفش کنم اصلا. هی می‌گفت یه مسئله‌ای پیش اومده واسه آجیم. بعد میگفت واسه خودم. بعد میگفت کلافه‌ام. بعد می‌گفت از خونه قهر کردم رفتم خونه مامان‌بزرگم. و اینا. هرچی می‌پرسیدم قضیه چیه میگفت نمی‌تونم بگم. خیلی خانوادگیه و شاید بعدا یه روزی واست گفتم. با اینکه کنجکاو شده بودم اما کاری نمی‌تونستم بکنم که. یه روز گفت خیلی خوبه که منو درک می‌کنی ازت واقعا ممنونم. منم دیگه طاقتم تمام شده بود بهش گفتم آره درک می‌کنم اما اینو هم در نظر داشته باش که هر روزی که می‌گذره و شفاف‌سازی نمیکنی با اینکه درک میکنم ولی بهرحال تاثیر منفی خودشو میذاره. اینو هم مد نطر داشته باش.
تا اینکه فرداش گفت تصمیم گرفتم بگم. تو دلم گفتم بگو دیگه جون به لب‌مون کردی!
خیلی خلاصه. گفت یه روز من و آجیم واسه شوخی و خنده داشتیم از هم عکس می‌گرفتیم بعد از شانس بدمون بابام رفته عکسا رو تو کامپیوتر دیده و بشدت عصبانی شده و همش فکر بد میکنه راجع به من و آجیم. منم ناراحتم از اینکه چطور پدرم به خودش اجازه داده این فکرا رو بکنه. من دخترشم. این همه سال پاک زندگی کردم و اینا.
پرسیدم مگه عکسا چی بودن؟؟
گفت خیلی نامتعارف بودن آخه نمیتونم بگم!
- اذیت نکن دیگه. چرا پدرت اینقد واکنش نشون داد؟ مگه لخت عکس گرفتین؟!
- گفتم که. نپرس. نمی‌تونم توضیح بدم.

خلاصه بعد از کلی تحقیق و تفحص کاشف به عمل اومد که بعله. البته می‌گفت که آجی بزرگم خیلی افسرده بود که چاقم و اینا. ازش چن تا عکس گرفتم که ببین چاق نیستی. دیگه کشید به شوخی و مسخره‌بازی و در این بین چن تا عکس نامتعارف هم گرفتیم از هم. البته من بخاطر سیاست حفظ اسراری که دارم و بخاطر جلوگیری از اجحاف در حقوقشون نمیتونم بنویسم که دقیقا عکسا چطوری بودن. خلاصه پدره وقتی عکسا رو دیده فکر کرده این عکسا رو واسه کسی میخواستن بفرستن. حال پدر بیچاره رو تو اون لحظه تصور کنید.
گفتم رفتار ناشیانه. بخاطر این که هرچی میگفتم پدرته. بهش حق بده. بهرحال تو اشتباه کردی. تو نباید قهر کنی و ناراحت شی. نباید ساکت و منفعل بشینی تا اون پی ببره که بیخودی عصبانی شده. تو باید تلاش کنی بهش ثابت کنی که قصد بدی نداشتی و سو تفاهم بوده و ... . خلاصه هرچی میگفتم اون فقط میگفت پدرمو نمی‌بخشم که در موردم فکر بد کرده! حق نداره. نه نمیتونم ببخشمش. خلاصه حس میکنم بعضی حرفا و رفتاراش بوی پختگی نمیده.
صحیح نیست که بخاطر این مسئله قضاوتی بکنم. واقعا معلوم نیست. تا همین شیش ماه پیش اگه شاهد این قضایا بودم فورا یه خط قرمز پررنگ می‌کشیدم روی دختره.
اما بهرحال بخاطر غرور بیش از حدی که توی شخصیت این دختر می‌بینم یا همین مرموز بودن و شفاف نبودنش... کلا حس می‌کنم به هم نمی‌چسبیم.