جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
پوچی...
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

از آخرین باری که مطلب نوشتم خیلی وقته گذشته. حالات درونی مختلفی هم بر من عارض شد!
از کجا شروع کنم. قصه از کجا شروع شد. خب من داشتم زندگی‌مو می‌کردم. انگیزه داشتم. هدف داشتم. انرژی داشتم. امید داشتم. متوجه شده بودم که باید ازدواج کنم. وقتی میگم ازدواج منظورم این نیست که هرچه زودتر با خانمم برم زیر یه سقف زندگی کنم. خب نامزدی و باقی مراحل رو هم دوست دارم. اصلا همین که کسی رو داشته باشم که بدونم مال خودمه...

میدونی... وسط یه بیابون بی‌آب و علف گیر کردم. نمیدونم چیکار کنم. تنهایی خیییلی بهم فشار میاره. از اون بدتر بی‌انگیزگی. خب تا حالا اهدافم تعریف شده بودن. درس خدمت کار... اما حالا چی؟ انتخاب همسر... از کجا؟؟ مگه به همین راحتیه؟ موج سنگین و نلخی از ترس و ناامیدی وجودمو فرا گرفته. میدونم احنقانه‌ست و بالاخره بهش میرسم. نیمه‌ی گمشده‌مو پیدا میکنم. اما عبور از این تنگنا هم سخته واقعا.

خیلی چیزا تغییر کرده. تا قبل از اینکه برم سرکار هیج پولی تو جیبم نداشتم. طبعاً به هیجی هم فکر نمیکردم. آویزون بودم. بیخیالی طی میکردم. خیلی راحت میتونستم خوش باشم. هرچند نگران هم بودم. آینده‌مو آنچنان روشن نمی‌دیدم. نمیدونستم چی پیش میاد.
وقتی کارم داشت جور میشد با الهام آشنا شدم. شوق خاصی داشتم. با اینکه نمی‌دونستم خودشه یا نه ولی امید داشتم. به اینکه قسمت میشه و به‌هم میرسیم و .... چه رویایی میشد. اما نشد. شاید هم در مورد الهام اشتباه میکردم. شاید خودش بود. شاید باید کشفش میکردم. شاید باید هم به خودم و هم به اون فرصت میدادم تا خود واقعی‌مونو بشناسیم. این از الهام.
باری. یه روز چشمامو باز کردم دیدم همه‌چی تغییر کرده....
اما چه فایده. متوجه شدم که نمیتونم ازش استفاده کنم. تفریح؟ دوستان آنچنانی نداشتم. فرم زندگی تغییر کرده و من خواب بودم. خودمو آداپته نکردم. حالا بیدار شدم. از غار کهف زدم بیرون.

بماند که چه کرد این تحریم‌ها با ما. اینکه درست همون زمانی که ما تصمیم گرفتیم آدم باشیم و مثل آدم بریم ازدواج کنیم اوضاع اقتصادی مملکت چه بلایی سر ما میاره.