جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
تمام این سال‌هایی که دانشجو بودم...
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

تمام این سال‌هایی که دانشجو بودم نهایتاً ۳ یا ۴ بار تو محیط دانشگاه دختری نظرمو جلب کرده. آخریش امروز بود! آخرین روز دوران دانشگاه! تازه اون قبلی‌ها اصن حساب نیستن. چون اون موقع وقتی کار نداشتم تو فکرش هم نمیرفتم. اما این امروزی.... ای داد...

خوشگل بود. به معنای واقعی کلمه. چادری نبود اما فوق‌العاده ساده. خدایا حتی حواسم نبود که لباسش چطور بود. یه مانتوی نوک‌مدادی بود فک کنم. و البته کمی گشاد. با یه آرایش سبک. اصن مهربونی از صورتش می‌بارید. چند بار و چند جا تصادفاً نگاهمون به هم گره خورد. مطمئن شدم ازم بدش نیومده. نمیدونم شاید توهم زدم. نمیدونم تیپ امروزم براش جذاب بوده، یا آرم شرکت که روی کیفم....! جل‌الخالق! دس بردار نوید! بهرحال؛ واقعاً با خودت چی فکر کردی که نرفتی دنبالش؟ مگه کلاست چقدر اهمیت داشت؟ اه. هنوز نگاهش جلو چشمه. خنده‌های ظریفش وقتی با دوستش حرف می‌زد. یه جورایی پشیمونم. کم پیش نیومده که کسی نخ بده. اما امروز یه فرق مهم داشت. من ازش خوشم اومده بود. و مهم‌تر از اون اینکه من دیگه شاغلم. وجدانم این اجازه رو می‌داد که برم سمتش. اما نرفتم. مشکلم چیه دقیقاً؟

پس‌فردا کی میخواد برات زن پیدا کنه بدبخت؟ میدونی... هنوز برام جا نیفتاده. هنوز همون حسی رو دارم که قبلاً داشتم. هنوز تو ضمیر ناهشبارم فکر میکنم که قضیه GF بازیه. و مزخرفاتی از این دست. فکر کنم بیشتر بخاطز این بوده که نرفتم دنبالش. هنوز باور نکردم که میتونم سرمو بالا بگیرم بگم من شاغلم. قصدم خیره و این حرفا. در واقع هنوز تو حال و هوای تنفر از gf بازی‌ام.