جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
دختر همسایه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

یه آشنای خانوادگی قدیمی داریم. مادرم یک بار تو تمام زندگیش تصمیم گرفت برای پسر این خانواده آستین بالا بزنه. اونم کی؟ دختر هعمسایه‌مون! دختر همسایه نپذیرفت و قضیه تموم شد. من به مامانم گفته بودم سراغ اون دختره نرو! دختر خوبی نیست! چرا؟! چون ماجراهایی با یکی از دوستام داشته! البته ماجرای ناجوری نبوده.
باری؛ خوب یادم هست اون موقعی که مامانم میخواست بره درم در خونه‌شون حضوری با خانم همسایه صحبت کنه متوجه شدم بابام -که هرگز خودشو قاطی اینجور مسائل نمیکنه- سد راه مامانم شد و من که تو اتاقم بودم فقط یه پچ‌پچ شنیدم و مامانم با صدای بلند گفت نه بابا... و رفت! ظاهرا بابام با خودش فکر کرده لابد علت اینکه من مانع شدم این بوده که خودم اون دخترو میخوام! و مامانم که در جریان قضیه بوده گفته نه و خیالت راحت و اینا!
چند روز پیش همون دختر اومد دم در و در حالیکه یه سینی دستش بود من طبق عادت توی سینی دنبال شله‌زرد، آش رشته، یا چیزهایی از این قبیل می‌گشتم! اولین بار بود که از نزدیک می‌دیدمش. خلاصه خبری از شله زرد نبود! بلکه یه دونه کارت عروسی برداشت و اسمشو خوند و داد دستم. من نزدیک بود بگم قبول باشه!
امروز عروسی برادرشه!

پ.ن: یادم رفته بود. کتاب صوتی شازده کوچواو، با همکاری چند نفر وبلاگنویس از جمله من! گوش کتید.