جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
تو که خودت قبلاً رابطه داشتی به چه حقی انتظار داری...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

ده‌ها کامنت خصوصی داشتم فقط با این مضمون: تو که خودت قبلاً رابطه داشتی به چه حقی انتظار داری با کسی ازدواج کنی که رابطه نداشته؟

جواب: خیلی ساده؛ چون من هرگز به هیچکدوم از دخترها کوچکترین وابستگی و دلبستگی یا هرچی پیدا نکردم. اما خیلی بعیده که یه دختر وارد رابطه‌ای بشه ولی عواطف و احساساتش درگیر نشن. همین.
البته خب غریزی هم هست که مردها دوست دارن زنی داشته باشن که دست دیگران ازش کوتاه بوده. دوست عزیز، وقتی میگم دست نخورده باشه، منظورم دست نیست. من به حکم مرد بودنم میل دارم زنی داشته باشم که روحش و احساس ظریفش ( که مهم‌ترین نیاز و حق منه) آلوده به کسی نباشه. آلودگی تن خیلی راحت با آب و صابون بر طرف میشه. اما روح...
با وجود این حرف‌ها مطمئنم دخترهای زیادی وجود دارن که یک چیزی تو کارنامه‌ی زندگی‌شون به اسم رابطه. اما فقط در حد یه اسم. و از هرکس دیگه‌ای پاک‌تر موندن. همین امیده که به آدم روحیه میده. وگرنه که هیچ.


 
یه روز به خودم اومدم دیدم من اینهمه با کلام محبت‌آمیز...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

یه روز به خودم اومدم دیدم من اینهمه با کلام محبت‌آمیز خطابش می‌کنم و سعی می‌کنم صحبتامون از اون فرم خشک و رسمی و نچسب فاصله بگیره و کمی خودمونی حرف بزنیم. اما اون ذره‌ای هم تغییر نکرده. خب این هیچ.
چند روز بعد متوجه شدم که اگه من سراغی ازش نگیرم اونم نمیگیره. چند روز امتحان کردم. تا مطمئن شدم که اشتباه نمی‌کنم. اینم هیچ.
گاهی طرز برخوردش برام عجیب و غیرمنتظره بود. مثلاً یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دیشب زمانی که من خواب بودم مسیج داده. براش نوشتم صبح بخیر عزیزم، ببخش من خواب بودم مسیحتو الان دیدم. جوابی که داد منو چند ثانیه به فکر فرو برد. نوشت: کارت قابل بخشش نیست! چون تو دیروز عصر خوابیده بودی! خب در وهله‌ی اول بهم برخورد اما سعی کردم به حساب بچگی‌ش بذارم و اینکه آداب معاشرت.... اما وقتی واکنش‌های دیگه‌ی یه آدمو در کنار هم می‌ذاری دیگه نمی‌تونی خیلی هم مثبت نگاه کنی به قضیه.
یک روز تصمیم گرفتم سراغی نگیرم ببینم چیکار میکنه. جالب بود. چهار روز گذشت و خبری نشد و منم تقریباً به یه نتیجه‌ای رسیده بودم. اما گفتم بذار باز یه سراغی بگیرم شاید واقعا مشکلی پیش اومده یا هر چیز دیگه‌ای. جوابی که داد باز هم جالب بود! بدون اینکه جواب احوال‌پرسی‌ منو بده شاکی شد که چرا بی‌خبر بودم ازش!

گیرم که اینا همه جزئیاته. مسائل دیگه‌ای هم هست که از حوصله خارجه. در واقع یکی از مهم‌ترین نکته‌های آزاردهنده این بود که به عمد راه شناختنش رو سخت می‌کرد. نمی‌دونم احتمالا اینجوری به زعم خودش باعث گرون شدن میشه یا مواردی از این قبیل. در مورد پاکی و نجابت خودشو خانواده‌ش تجدید نظر نمی‌کنم. چون دیگه نیازی نیست که بکنم. اما تجربه‌ی خوبی بود برام. وقتی از همون اول آنچنان که باید، جذبش نشدی بعدها هم جذبش نخواهی شد. زوری که نیست. نمیتونی به زور خودتو متقاعد کنی و به دلت بگی: ای دل چون دختر خوبیه پس تو سعی کن خوشت بیاد! دل که دله. این چیزا رو نمی‌فهمه. خوشبختانه خیلی سریع این اتفاقات افتاد و نه رابطه‌ی آنچنانی‌ای و نه دلبستگی‌ای و نه چیز دیگه‌ای. تو تمام مدت به شکل‌های مختلفی مختلفی امتحانش کردم. خیلی پارامترها رو ارزیابی کردم. مهم هم نیست که متوجه شده باشه داره امتحان پس میده یا نه. اما متاسفانه تو اکثر موارد رو سیاه بیرون اومد. بهرحال نکته‌ی مثبت ماجرا این بود که متحمل هزینه‌ی زمانی و احساسی و ریالی و ... آنچنانی نشدم و تو یه مدت زمانی معقول شناختمون نتیجه داد و تمام!


 
آدم وبلاگ میزنه که...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

آدم وبلاگ میزنه که حرف دلشو بزنه. حرفایی که احیاناً بعضی‌ جاها نمیشه زد. خب؛ یا باید خیلی سانسور کنم خودمو، یا کم سانسور کنم! من راه دوم رو انتخاب می‌کنم!

یکی از همکلاسی‌هام از دانشگاه رسوندم تا خونه. پسره زن داره. دقت کنید که گفتم داره. نگفتم گرفته! خونه و ماشین و ... هم داره. از هر کدوم هم بهترینش! همه اینا رو بابای پولدارش واسش خریده! متولد ۷۰ هم هست. اینم یه جورشه بالاخره!

 


 
تمام این سال‌هایی که دانشجو بودم...
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

تمام این سال‌هایی که دانشجو بودم نهایتاً ۳ یا ۴ بار تو محیط دانشگاه دختری نظرمو جلب کرده. آخریش امروز بود! آخرین روز دوران دانشگاه! تازه اون قبلی‌ها اصن حساب نیستن. چون اون موقع وقتی کار نداشتم تو فکرش هم نمیرفتم. اما این امروزی.... ای داد...

خوشگل بود. به معنای واقعی کلمه. چادری نبود اما فوق‌العاده ساده. خدایا حتی حواسم نبود که لباسش چطور بود. یه مانتوی نوک‌مدادی بود فک کنم. و البته کمی گشاد. با یه آرایش سبک. اصن مهربونی از صورتش می‌بارید. چند بار و چند جا تصادفاً نگاهمون به هم گره خورد. مطمئن شدم ازم بدش نیومده. نمیدونم شاید توهم زدم. نمیدونم تیپ امروزم براش جذاب بوده، یا آرم شرکت که روی کیفم....! جل‌الخالق! دس بردار نوید! بهرحال؛ واقعاً با خودت چی فکر کردی که نرفتی دنبالش؟ مگه کلاست چقدر اهمیت داشت؟ اه. هنوز نگاهش جلو چشمه. خنده‌های ظریفش وقتی با دوستش حرف می‌زد. یه جورایی پشیمونم. کم پیش نیومده که کسی نخ بده. اما امروز یه فرق مهم داشت. من ازش خوشم اومده بود. و مهم‌تر از اون اینکه من دیگه شاغلم. وجدانم این اجازه رو می‌داد که برم سمتش. اما نرفتم. مشکلم چیه دقیقاً؟

پس‌فردا کی میخواد برات زن پیدا کنه بدبخت؟ میدونی... هنوز برام جا نیفتاده. هنوز همون حسی رو دارم که قبلاً داشتم. هنوز تو ضمیر ناهشبارم فکر میکنم که قضیه GF بازیه. و مزخرفاتی از این دست. فکر کنم بیشتر بخاطز این بوده که نرفتم دنبالش. هنوز باور نکردم که میتونم سرمو بالا بگیرم بگم من شاغلم. قصدم خیره و این حرفا. در واقع هنوز تو حال و هوای تنفر از gf بازی‌ام.


 
همیشه با خودم میگفتم دختری که قراره زن من بشه...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

همیشه با خودم میگفتم دختری که قراره زن من بشه باید با دخترهای دیگه که قبلاً ‌دیدم فرق داشته باشه. بخاطر این که فکر میکردم کسی که قراره شریک باقی زندگی آدم بشه باید "خاص" باشه. الان فهمیدم که چقدر احمق بودم. آخه صرف فرق داشتن چه خیری داره؟ مثلاً اگه قبلاً با دختری بودم که شهوت بالائی داشته جسارت بالایی داشته حیای پائینی داشته، خب این بده. و انتظار دارم زنم برعکسش باشه. اگه اونا جلف بودن دوست دارم زنم سنگین‌تر باشه. اگه اونا خنگ بودن دوست دارم زنم باهوش‌ باشه. اگه اونا بی‌احساس بودن دوست دارم زنم مهربون باشه و الی آخر. اما این دلیل نمیشه که من نتیجه بگیرم تمام ویژگی‌های همسر آینده‌م باید برعکس دخترهای دیگه باشه! واقعاً احمقانه‌ست. صرف داشتن یه خصلت بد معنیش این نیست که تمام خصلت‌های اون آدم بدن.

وقتی از دخترهایی که خیلی زود کنترل احساسات‌شون رو از دست میدن فراری باشی، ناخودآگاه جذب دختری میشی که کاملاً برعکسه. در عوض براحتی این احتمال وحود داره که از اون طرف زده بشی ازش. وقتی از دخترهایی که خیلی زود بهت اعتماد میکنن. خیلی زود خودشونو می‌چسبونن بهت، خیلی زود به‌طرز احمقانه‌ای بهت اعتماد بی‌حد و اندازه می‌کنن فراری باشی، ناخودآگاه جذب دختری میشی که برعکس این صفات رو داره. ولی اینجوری هم خوب نیست. سخته. اصلاً صحیح هم نیست. ضربه می‌خوری. نکن این‌کارو برادر من. حد تعادل رو حفظ کن. نه اونجوری خوبه، و مسلماً نه اینجوریش. مگه مرض داری خودتو تو دردسر میندازی؟ هرچیزی حد تعادل داره.

یکم عصبی‌ام. دوست داشتم قبل از اینکه شرایطم مناسب بشه و قبل از اینکه به نقطه‌ای برسم که بتونم پا شم برم خواستگاری، کسی رو لااقل مد نظر داشته باشم. اینجوری لااقل آدم یه شوق خاصی به زندگی پیدا می‌کنه. و اون شوق و مزه‌ی شیرین رو هم میتونه به طرفش منتقل کنه. اما زوری نیست. باید پیش بیاد. وقتی نیاد هم باید از رویاش بیای بیرون و مثل آدم زندگی‌تو بکنی. یعنی سعی‌تو بکنی که مثل آدم زندگی کنی تا خودش بیاد.


 
اینجوری هم نمیشه دیگه
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

اینجوری هم نمیشه دیگه. اصلاً قرار بر این نبود. که همه‌ی فکر و ذکرم بشه ازدواج. میدونی... اینکه به فکر افتادم خوبه، اما نه اینکه دیگه اینقد....

در اینکه از مجردیم لذت چندانی نمی‌برم شکی نیست. البته یه سری از لذت‌ها رو اگه بخوام می‌تونم ببرم. حتی خیلی راحت. و وقتی همین قضیه رو پیش دوستام مطرح میکنم با واکنش‌های عجیب غریب روبرو میشم: چی میگی بابا، چرت نگو، کم خالی ببند، گربه دستش به گوشت نمی‌رسید می‌گفت بو میده! و از این حرفا. اما واقعیت اینه که خودم لااقل می‌دونم که اگه بخوام گربه که نه، شیر، اونم گوشت نه، جیگر!... بله. میشه. اما یه چیزایی هست که از موضوع این پست خارجه.

باری؛ لذت هم فقط لذت جنسی نیست. رفیق‌بازی، مسافرت مجردی، و کلاً تفریحات مخصوص دوران مجردی رو کمابیش داشتم. بعضیاشو مثل مسافرت خیلی دوست دارم، اما با بعضی دیگه واقعاً حال نمی‌کنم. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم تو این مدت از همه‌چیز مجردی فراری بودم. اصلاً دیدگاهم به‌کل متاهلی شده! جدی میگم. قبلاً وقتی پولی دستم میومد یا واسه به دست آوردنش نقشه می‌کشیدم فوری میرفتم تو نخ اینکه باهاش مثلاً آی‌پد بخرم یا دوربین SLR. اما حالا مدتهاست همش حس میکنم باید پول رو واسه زندگی آیند‌ه‌م نگه دارم. حتی مسافرت بهم مزه نمیده. اگه هم جایی رفتم همش با خودم فکر میکردم آیا اینجا جای خوبی هست واسه مسافرت با زنم یا نه! و کلاً مسائلی از همین قبیل. هنوز جستجو برای ازدواج رو شروع نکردم. چون هنوز آماده نبودم. آدمی نیستم که بخوام چک بکشم. تا زمانی به کف شرایطی که واسه خودم مشخص کردم نرسم به خودم این اجازه رو نمیدم که بگردم دنبال دختر. همه برنامه‌ریزی‌ها برای اینه‌که آمادگی روحی و ذهنی داشته باشم که وقتی شرایط اوکی شد دیگه معطل نکنم. اما اگه پروسه‌ی پیدا کردن و انتخاب همسر برام طولانی و زمان‌بر بشه احتمال داره سرخورده بشم. بهرحال تنها کاری که باید تو این شرایط بکنم اینه‌که مثل آدم درس بخونم و این ترم دانشگاهم رو تموم کنم، و تا می‌تونم مهارتهای مختلف کاری و غیر کاری کسب کنم. ایششش! چه پسر خوب و عاقلی! ( صدای عق زدن حضار!)


 
روزهای معمولی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

این روزها همش تو همین فکرام. اینکه کی برم سر کار و کارم کجاست و اصلاً خوشم میاد ازش یا نه. خب تا چند روز دیگه همه‌چی معلوم میشه. اما یه چیز دیگه هست که این روزا خیلی بیش ار حد بهش فکر میکنم و دست خودم نیست. و اون مسلماً چیزی نیست جز ازدواج. از همه نظر فکر میکنم نیاز به ازدواج دارم. بارها فکر کردم که شاید اشتباه میکنم. شاید راهی که میرم درست نیست. شاید بهتر باشه همرنگ جماعت بشم. هم‌عقیده‌ی اکثریت بشم. اکثریتی که از ازدواج فراری‌ان و از مجردی لذت می‌برن.

اینکه کی وقتش میرسه و چه کسی شریک آینده‌م میشه تو زندگی و... . گاهی نگران میشم. در مورد ملاک‌هام. گاهی فک میکنم کار سختی در پیش دارم. از طرفی فکر میکنم ملاک‌هام منطقی‌ان. گاهی فکر میکنم شاید مجبور بشم از سطحی از خواسته‌هام عدول کنم. و این سخته. تا اینجا دختر ایده‌آلم یه دختر چادریه. مهربون، دلسوز، عاقل، خوشگل، بشدت پاکدامن، اخلاق و طرز فکرش مثل خودم باشه. خانوادش...  یه خانواده‌ی خوب، ساده، شریف، محترم و هزار و یک مورد دیگه. اینا اصلی‌تریناشه. تازه احتمالا چند مورد دیگه هم از قلم افتاده. آهان. مثلاً همین: سلامت جسمی‌ش. هزارتا نکته‌ی ریز و درشت دیگه هم هست و براحتی می‌تونن تصمیم‌گیری رو برام مشکل کنن.

یه همچین موجودی رو تو ذهنم ساختم و واقعاً دلم میخواد هرچه زودتر باهاش زندگی کنم. چون همین الان هم شب و روز دارم با همچین موجودی زندگی میکنم. تو ذهنم. هر چی میکشم از این ذهن خیال‌پردازه. من باید بتونم همچین آدمی رو پیدا کنم. آیا میشه؟ آیا شدنیه؟ آیا اگه به هر دلیلی نشد، اونوقت تکلیف من چی میشه؟ چه خاکی تو سرم میشه؟ مجبور میشم با کسی زندگی کنم که تو رویاهام نبوده؟ 


 
دیشب عقد پسر دائیم بود
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

دیشب عقد پسر دائیم بود. ما تقریباً همسنیم. اون یک سال و نیم پیش نامزد کرد و دیشب بالاخره عقد کرد. البته مراسم خاصی درکار نبود... یا بهتر بگم، بصوررت "شترسواری دولا دولا" برگذار شد! قضیه‌ش مفصله و در حوصله‌ی شمای خواننده و این کیبورد بیچاره نمی‌گنجه. باری؛ پسر دائیم دیشب رسماً متاهل شد! البته از اونجایی که مراسم خاصی درکار نبود من هم حضور نداشتم و نامزدشو ندیده بودم! ولی دلیل نمیشه به گوشی مامانم سرک نکشم و عکسشو نبینم! همون‌طور که انتظار داشتم پسر دائیم نسبتاً سلیقه به خرج داده با انتخابش. در نتیجه کار منو هم تا حدودی سخت‌تر کرده! بهرحال ما از بچگی تو خیلی زمینه‌ها رقابت داشتیم!!!


 
یک نگاه!
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

امروز داشتم راه‌پله‌های یه اداره رو بالا و پائین میکردم که یهو چشمم افتاد به یه دختر زیبای چادری. من بالای پله‌ها، در حال پائین رفتن، و اون پائین پله‌ها و در حال بالا اومدن. یک لحظه چشم تو چشم شدیم. واقعاً خوشگل بود. یه روسری بنفش با گلهای کوچیک، و با یه آرایش سبک. وسطای راه‌پله باز چشم‌توچشم شدیم و لحظه‌ی عبور هم همین‌طور. یعنی سه بار. تو هر سه بار یه جور حس مهربونی رو با چشاش به آدم منتقل میکرد.
من با خودم فکر میکردم کاش یه همچین دختری نصیب ما میشد! چند دقیقه بعد دوباره لازم شد به طبقه‌ بالا برم. منم که از خدا خواسته! با خودم میگفتم کاش هنوز اونجا باشه و یه بار دیگه ببینمش!! دیدمش، اما نه صورتشو. بلکه حلقه‌ی توی دست چپشو.


 
یک مشورت دوستانه
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

از تو خواننده‌ی عزیز که این وبلاگ رو میخونی ممنونم. از تمام کسانی که مطالب رو میخونن و یادداشت میذارن بی‌نهایت سپاسگذارم و امیدوارم بتونم این لطف رو جبران کنم.

یه مسئله‌ای هست توی انتخاب همسر، که شاید برای هر آدمی چه پسر چه دختر مطرح شده باشه، یا در آینده مطرح بشه! خیلی سریع برم سر اصل مطلب؛ میدونی، من تا حالا اصلاً تو شرایط ادواج نبودم. یعنی الان هم نیستم. اما بهرحال دارم نزدیک میشم. روز به روز اهمیت یه سری چیزا برام پررنگ‌تر میشه. چطور بگم...

بهرحال روزی میرسه که با کسی که مناسب من هست واسه ازدواج آشنا بشم. تکلیفم با اولین نفری که باهاش آشنا میشم چیه؟ از کجا بدونم اون مورد کاملاً همون چیزیه که من میخوام؟ (و برای من مناسبه) ها؟ از کجا بدونم؟ حتماً فوری میگین که: یه سری ملاک و معیار واسه خودت تعریف کن، بعد با دقت اون دختر رو بررسی کن، ببین با ملاک‌هات سازگار هست یا نه.

خب من از کجا می‌تونم بفهمم معیارام دقیقاً چی‌ان؟ منظورم اینه که.... ببین، یه مثال واسه خودم زدم، اینجا هم میگم: فرض کن یه روز میری بازار که لباس بخری. مثلاً یه پیرهن. خب قبل از اینکه بری بازار بالاخره یه چیزایی تو ذهنت هست، یه طرح‌ها و رنگ‌ها و یه سری مشخصات دیگه تو ذهنت هست دیگه. خب؛ پس میری بازار، اولین بوتیکی که واردش میشی یه پیرهن می‌بینی که همون معیارهای تورو ارضاء میکنه. اما آیا همون موقع می‌خریش؟ ممکنه طرح‌ها و رنگ‌‌های دیگه‌ای هم تو بازار باشه که اونا هم مورد پسندت هستن. اما از وجودشون بی‌خبری. و تنها راهش اینه که از مغاژه‌ی اول خارج شی و بقیه‌ی پاساژ رو هم ورنداز کنی.

اما یه فرق‌هایی هست بین این مثال ‌با مسئله‌ی اصلی. ببین، اگه کل پاساژ رو گشتی و چیزی بهتر از پیرهن اول پیدا نکردی خیلی راحت می‌تونی برگردی و بخریش! اما آدما که پیرهن نیستن. مخصوصاً دخترا. مخصوصاً دختری که انقد خوبه که تو انتخابش کردی و به‌نظرت مناسب میاد. اصلا نمیشه. میدونی چی میگم؟ نمیشه. اصلا این کار دور از اخلافه. تازه دختره ممکنه پر زده باشه. و رو بوم کسی دیگه نشسته باشه! ( چه بییییید! چشمک ) شوخی کردم. تازه حتی اگه از انتخابت پشیمون شدی نهایتاً نمی‌پوشیش! یه کاریش می‌کنی دیگه. اما ازدواج که برای دو سه ماه نیست. صحبت یک عمره. پس چاره چیه؟ فرض کن با دختری آشنا بشم که مناسبه. با معیارام نسبتاً همخوانی داره. ایده‌آل که وجود خارجی نداره. اما خوبه. بهرحال هیج‌کس بی‌نقص نیست. از جمله خودم. اون‌وقت نه کاملاً شرایط ازدواج رو دارم، نه تا اون حد از انتخابم مطئنم، که بهش بگم و قضیه رو رسمی‌ش کنم. از طرفی اون دختر به اندازه‌ای خوب باشه که نتونم براحتی از خیرش بگذرم و بگم اشکال نداره. یکی دیگه. واقعاً اگه چنین موقعیتی برامون پیش بیاد چیکار باید کرد؟ شما چه راه‌حلی دارین؟


 
دختر همسایه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

یه آشنای خانوادگی قدیمی داریم. مادرم یک بار تو تمام زندگیش تصمیم گرفت برای پسر این خانواده آستین بالا بزنه. اونم کی؟ دختر هعمسایه‌مون! دختر همسایه نپذیرفت و قضیه تموم شد. من به مامانم گفته بودم سراغ اون دختره نرو! دختر خوبی نیست! چرا؟! چون ماجراهایی با یکی از دوستام داشته! البته ماجرای ناجوری نبوده.
باری؛ خوب یادم هست اون موقعی که مامانم میخواست بره درم در خونه‌شون حضوری با خانم همسایه صحبت کنه متوجه شدم بابام -که هرگز خودشو قاطی اینجور مسائل نمیکنه- سد راه مامانم شد و من که تو اتاقم بودم فقط یه پچ‌پچ شنیدم و مامانم با صدای بلند گفت نه بابا... و رفت! ظاهرا بابام با خودش فکر کرده لابد علت اینکه من مانع شدم این بوده که خودم اون دخترو میخوام! و مامانم که در جریان قضیه بوده گفته نه و خیالت راحت و اینا!
چند روز پیش همون دختر اومد دم در و در حالیکه یه سینی دستش بود من طبق عادت توی سینی دنبال شله‌زرد، آش رشته، یا چیزهایی از این قبیل می‌گشتم! اولین بار بود که از نزدیک می‌دیدمش. خلاصه خبری از شله زرد نبود! بلکه یه دونه کارت عروسی برداشت و اسمشو خوند و داد دستم. من نزدیک بود بگم قبول باشه!
امروز عروسی برادرشه!

پ.ن: یادم رفته بود. کتاب صوتی شازده کوچواو، با همکاری چند نفر وبلاگنویس از جمله من! گوش کتید.


 
مهمان
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

دیشب و امشب مهمان داشتیم! اینو به این خاطر میگم که "مهمان داشتن" برای ما، یه چیز غریب و نادره! هر دو خانواده برای من تازگی داشتن و اولین باری بود که میدیدمشون. هر دو، از دوستان و همکاران قدیمی پدرم بودن.
چیزی که باعث شد بیام و در موردش بنویسم این بود که مهمانی امشب جوری بود که اونها براحتی احتمال اینو میدن که ترتیب دادن مهمانی و شام برای آشنایی دو خانواده و امر خیر بوده! خیلی بد شد. بخاطر اینکه واقعاً اینطور نبود. خانواده‌ی به شدت خوبی بودن و قطعاً دخترشون هم به همچنین. اما خب ظاهر ایشون به دلم ننشست. به هیچ وجه آدم ظاهر بینی نیستم و ملاک ازدواج برام زیبایی طرف نیست. اما خب باید به دل بشینه. نمیدونم. ناراحت شدم. حس کردم که اونا فکر میکنن هدف از مهمانی آشنایی بوده. امیدوارم اینجور فکر نکرده باشن.


 
خان ششم
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

امروز خان ششم رو رد کردم. حالا فقط یک خان مونده تا استخدام شدنم. و اگه خدا بخواد اوایل اردیبهشت سال آینده کارم شروع میشه. یعنی تنها یکی دو ماه دیگه مونده تا پایان دوران بیکاری (شما بخونین بی‌هویتی، بی‌عرضه‌گی، بدبختی...). تو این فرصت خیلی کارای مهمی می‌تونم انجام بدم. اما چیزی که بهش فکر میکنم اینه که: خیلی رویایی میشد اگه تو همین برهه زمانی می‌تونستم نیمه‌ی گم شده‌م رو هم پیدا میکردم! اما نه! این دیگه واقعا رویاییه! اما امیدوارم ماکزیمم تا نیمه‌ی سال بعد بتونم عزیز دل و آرام جانم رو پیدا کنم. یکی دو ماهی آشنایی و بعد رسمی و نامزدی و الی آخر.


 
همیشه دوست داشتم شغلی داشته باشم که...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

همیشه دوست داشتم شغلی داشته باشم که وقتی کسی ازم سؤالی در موردش می‌پرسه بتونم سرمو بلند نگه دارم و جواب بدم. به‌ویژه تو جریان ازدواج. مثلاً خواستگاری. حالا چه تو جلسه‌ی رسمی چه غیر رسمی! مثلاً  پس‌فردا که دختری پیدا بشه که ازش خوشم بیاد، یکی از مهمترین سؤالاتی که ازم می‌پرسه شغلمه! یعنی باید بپرسه! و اگه نپرسید دختر عاقلی نیست و احتمالاً‌ در موردش باید تجدید نظر کنم!

فکر میکنم نسبتاً موفق میشم. اما این روزا شدیداً فکرم درگیر اینه که یه کسب و کار مستقل و بی‌ربط و پر درآمد داشته باشم. حوزه‌های مختلفی رو بررسی کردم. اما هنوز به نتیجه نرسیدم. تو زندگی سگی امروز باید پول زیادی در اورد. من اصلا حال و حوصله‌ی اینو ندارم که بخوام از وضع مملکت بنالم و فلان و بهمان. چاره‌ش هم اینه که پول زیادی در بیارم.


 
دو خبر
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

این مدت که ننوشتم دوتا خبر خیلی مهم اتفاق افتاد. یکی اینکه نتیجه‌ی مصاحبه اومد و قبول شدم. و اگه تو باقی مراحل مشکل خاصی بوجود نیاد از اردیبهشت سال آینده پرسنل رسمی شرکت نفت میشم!

خبر دوم که به فاصله‌ی یک روز از خبر اول رخ داد و شوکه‌م کرد این بود که دانشگاه تمام نشد ناراحت

یعنی اینکه  دو تا درس رو خیلی مفت افتادم. و یه یه ترم دیگه بهم خورد.

پ.ن. امیدوارم هر روزی که می‌گذره به شرایط مناسب برای ازدواج نزدیک‌ بشم. 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →