جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
پدر بودن...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

اگه همین الان کسی پیدا بشه که هردو مطمئن بشیم واسه هم ساخته شدیم و بخوایم زندگی‌مونو شروع کنیم... در خوش‌بینانه‌ترین و رویایی‌ترین حالت شش ماه طول می‌کشه تا بریم زیر یه سقف.
الان 27.5 سالمه تقریباً. یعنی 28 سالگی. دست‌کم یک سال هم بخوایم دوتایی بدون بچه زندگی کنیم میشم 29 سال. وقتی بچه‌مون وارد این دنیا بشه میشم 29 سال و 9 ماه. آقا تا به خودمون بیایم و بخوایم یه بچه دیگه داشته باشیم 34،35 سالمه. خب اگه اینجوری باشه زیاد بد نیست. اما این شرایط بسیار خوش‌بینانه‌ست.
پدر بودن رو دوست دارم. بچه داشتن رو دوست دارم. شاید مسخره باشه ولی من همین الان هم دوست دارم بچه داشته باشم. مسخره‌ست به این خاطر که خیلی‌ها منو به خاطر همین طرز فکر "بابابزرگ" دونستن. از جمله راضیه.
همین الانش هم خیلی وقت‌ها پیش میاد که خودمو در موضع یه پدر می‌بینم. بچه‌مونو اینجوری تربیت می‌کنم، اونجوری تربیت می‌کنم، اینو یادش میدم اونو یادش نمیدم...
بچه عزیزه. نازنینه. پیام‌آور امیده. خیلی شعاری شد نه؟ بچه سمبل سرشت پاکه. بچه دید آدم رو به زندگی گسترده‌تر می‌کنه. حالا تصور کنید زن؛ که پیچیده‌ترین آفریده‌ی خداست. حامل این موجوده. حتی به نوعی آفریننده‌ی این موجود عزیز.
تصور کنید زن دیگه چقدر عزیزه. زنی که آفریننده‌ست. زنی که زندگی‌تو باهاش تقسیم کردی. نوشتن این سطور برام آسون نیست. شاید زیادی احساسی برخورد میکنم با این قضیه. به نظر من زن بویژه وقتی که بارداره ارزشمندترین موجود کل کیهانه. از اینکه این موضوعات رو می‌فهمم خوشحالم. برام عار نیست. که دیگران در موردم چی فکر میکنن و طرز فکر فکرمو منسوخ میدونن یا هرچی.
حاشیه رفتم. بچه رو تقریباً‌ تمام دخترها دوست دارن. طبیعیه. اما بچه‌داری و مصائب اون رو ممکنه بعضی‌ها باهاش حال نکنن. همچنین دخترهایی رو نمیتونم همسر خوبی ببینم. زن ذاتاً‌ دلسوزه. مخصوصاً واسه بچه‌ش. خودم هم فکر می‌کنم به درجه‌ای از شعور رسیدم که حاضر باشم چه توی دوران بارداری و چه بعدش از جون به معنی واقعی کلمه واسه همسرم مایه بذارم و هر اونچه که نیاز دارن؛ جفت‌شون؛ چه مادر چه بچه؛ به بهترین و با کیفیت‌ترین شکل ممکن براشون مهیا کنم.
صحبت از سن بود. امروز دوست و همکار خیلی خوبمکه پسر بسیار گلی هم هست گفت که خانمش باردار شده. بهش تبریک گفتم. یک سال از من بزرگتره فقط. یاد بگیر!



 
با دختری آشنا شدم به اسم راضیه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

با دختری آشنا شدم به اسم راضیه. متولد 70 و خوشگل و محجبه و خانواده‌دار و باهوش و سرزبون‌دار و...
از اون دختراست که از کار کردن تو خونه نمی‌ناله و هرچند ظاهرا بشدت تصمیم داره در آینده بعد از فوق لیسانس بره کار کنه ولی خونه‌داری رو عار نمیدونه و باهاش بیگانه نیست. در مورد بچه هنوز صحبت جدی‌ای نکردیم. اما...
اما احتمالا هرگز در موردش صحبت نخواهیم کرد. هنوز مطمئن نیستم. میدونی... خیلی خوشحال بودم چون حس میکردم بعد از چندین ماه بالاخره یه مورد پیدا شد که واقعا قابل بررسیه و میتونم روش فکر کنم و میتونه گزینه‌ی نهایی باشه.
at first با خودم کلنجار می‌رفتم و ضمیر ناهشیارم تلاش می‌کرد عیب و ایراداشو نادیده بگیرم و منو ترغیب کنه که همین خوبه. همینه. خودشه.
من به این رسیدم که اگه میخوام موفق بشم «باید» طرز فکرمو اصلاح کنم. حساسیت‌هامو کم کنم. دیدم رو wide تر کنم.
در مورد این دختر بعضی چیزا هست که آزارم میده. مثلا حس میکنم روراست نیست. نمیدونم... یه جوریه که نمی‌تونم بهش اعتماد کنم. باید دنبال دلایل بروز اینجور حس‌ها بگردم. باید ببینم چیا باعث شدن که من این حس رو نسبت بهش داشته باشم. بذار فکر کنم... آهان. مثلا وقتی مسیج اومد براش؛ گوشیشو برد زیر میز جواب داد. خب این حس خوبی رو به آدم منتقل نمی‌کنه. سعی می‌کنم متمدنانه برخورد کنم با قضیه. بهرحال ممکنه هیچ دلیلی برای این کارش نداشته باشه و من الکی حساسم. دیگه چی؟ دیگه اینکه هیچی از گذشته‌ش و روابطش نمیگه. با اینکه من چندین بار شروع کردم در مورد روابط قبلیم صحبت کردم اون اصلا نم پس نمیده...
الان یک ساعت گذشته و من برگشتم و دارم ادامه‌ی این پست رو می‌نویسم. یه مورد دیگه اینکه اصلا جدی نمیشه. شاید تقصیر خودمه که زیاد شوخی میکنم. همش می‌خنده. حتی وقتی سعی می‌کنم جدی حرف بزنم متوجه می‌شم که تمایلی به جدی حرف زدن نداره. یه سری رفتار ناشیانه داره. مثلا یه مسئله‌ای پیش اومده بود براش...
بذار تعریفش کنم اصلا. هی می‌گفت یه مسئله‌ای پیش اومده واسه آجیم. بعد میگفت واسه خودم. بعد میگفت کلافه‌ام. بعد می‌گفت از خونه قهر کردم رفتم خونه مامان‌بزرگم. و اینا. هرچی می‌پرسیدم قضیه چیه میگفت نمی‌تونم بگم. خیلی خانوادگیه و شاید بعدا یه روزی واست گفتم. با اینکه کنجکاو شده بودم اما کاری نمی‌تونستم بکنم که. یه روز گفت خیلی خوبه که منو درک می‌کنی ازت واقعا ممنونم. منم دیگه طاقتم تمام شده بود بهش گفتم آره درک می‌کنم اما اینو هم در نظر داشته باش که هر روزی که می‌گذره و شفاف‌سازی نمیکنی با اینکه درک میکنم ولی بهرحال تاثیر منفی خودشو میذاره. اینو هم مد نطر داشته باش.
تا اینکه فرداش گفت تصمیم گرفتم بگم. تو دلم گفتم بگو دیگه جون به لب‌مون کردی!
خیلی خلاصه. گفت یه روز من و آجیم واسه شوخی و خنده داشتیم از هم عکس می‌گرفتیم بعد از شانس بدمون بابام رفته عکسا رو تو کامپیوتر دیده و بشدت عصبانی شده و همش فکر بد میکنه راجع به من و آجیم. منم ناراحتم از اینکه چطور پدرم به خودش اجازه داده این فکرا رو بکنه. من دخترشم. این همه سال پاک زندگی کردم و اینا.
پرسیدم مگه عکسا چی بودن؟؟
گفت خیلی نامتعارف بودن آخه نمیتونم بگم!
- اذیت نکن دیگه. چرا پدرت اینقد واکنش نشون داد؟ مگه لخت عکس گرفتین؟!
- گفتم که. نپرس. نمی‌تونم توضیح بدم.

خلاصه بعد از کلی تحقیق و تفحص کاشف به عمل اومد که بعله. البته می‌گفت که آجی بزرگم خیلی افسرده بود که چاقم و اینا. ازش چن تا عکس گرفتم که ببین چاق نیستی. دیگه کشید به شوخی و مسخره‌بازی و در این بین چن تا عکس نامتعارف هم گرفتیم از هم. البته من بخاطر سیاست حفظ اسراری که دارم و بخاطر جلوگیری از اجحاف در حقوقشون نمیتونم بنویسم که دقیقا عکسا چطوری بودن. خلاصه پدره وقتی عکسا رو دیده فکر کرده این عکسا رو واسه کسی میخواستن بفرستن. حال پدر بیچاره رو تو اون لحظه تصور کنید.
گفتم رفتار ناشیانه. بخاطر این که هرچی میگفتم پدرته. بهش حق بده. بهرحال تو اشتباه کردی. تو نباید قهر کنی و ناراحت شی. نباید ساکت و منفعل بشینی تا اون پی ببره که بیخودی عصبانی شده. تو باید تلاش کنی بهش ثابت کنی که قصد بدی نداشتی و سو تفاهم بوده و ... . خلاصه هرچی میگفتم اون فقط میگفت پدرمو نمی‌بخشم که در موردم فکر بد کرده! حق نداره. نه نمیتونم ببخشمش. خلاصه حس میکنم بعضی حرفا و رفتاراش بوی پختگی نمیده.
صحیح نیست که بخاطر این مسئله قضاوتی بکنم. واقعا معلوم نیست. تا همین شیش ماه پیش اگه شاهد این قضایا بودم فورا یه خط قرمز پررنگ می‌کشیدم روی دختره.
اما بهرحال بخاطر غرور بیش از حدی که توی شخصیت این دختر می‌بینم یا همین مرموز بودن و شفاف نبودنش... کلا حس می‌کنم به هم نمی‌چسبیم.

 


 
همین لحظه‌ها و دقیقه‌هایی که دارم که اینا رو می‌نویسم...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

با اینکه آرومم ولی بازم گاهی با خودم فکر میکنم که... چطور بگم... گاهی حرصم میگیره. وقتی تصور میکنم همین لحظه‌ها و دقیقه‌هایی که دارم که اینا رو می‌نویسم... همین روزایی که دارم به پوچی میگذرونم... همین ماه‌ها و سال‌هایی که با پشت سر گذاشتن‌شون دارم لذت بودن با نیمه‌ی گمشده‌م رو از دست میدم... :-(
اون الان یه گوشه از همین دنیاست و داره به من فکر میکنه. چه غم‌انگیز... هر دو داریم لحظه‌هامونو می‌بازیم. با تک‌تک سلول‌های بدنم و روحم دارم نیاز به اون رو حس میکنم. این غم‌انگیزه که هردو در جستجوی همیم و دور از هم.


 
امروز رفتم قسمت امور مسافرت یه جا رزرو کنم واسه اتوبوس.
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

امروز رفتم قسمت امور مسافرت یه جا رزرو کنم واسه اتوبوس. واسه تهران. بلیت قطار که گیرم نیومد هواپیما هم نمی‌صرفید بگیرم. چه خبره 250 تومن. خلاصه؛ همین که اومدم برگ درخواستمو بدم به متصدی مربوطه متوجه شدم یه خانمی کنارم ایستاده و اونم برگ درخواست داره و مثل من اومده رزرو کنه. یک آن فریز شدم! نمیگم خیلی خوشگل بود ولی خب قشنگ بود حجاب خوبی هم داشت به نظر خیلی مهربون میومد! اینو تو همون یه لحظه فهمیدم!!
حلقه هم که دستش نبود. تیز شدم ببینم واسه چه تاریخی میخواد. آیا میشد همسفر باشیم؟ بعله! اونم پس فردا! حالا نمیدونم تنها میخواد بره یا کسی همراهش میاد. اصلا چه معنی میده دختر تک و تنها با اتوبوس بره! والا! البته اینم بگم این احتمال وجود داره که خودش کارمند باشه. که امیدوارم نباشه و به حساب پدرش میخواسته بره. بهرحال ببینیم چی میشه! تو اون موقعیت که اصلا نمیشد دنبالش کنم ببینم کجا میره. همکارم باهام بود. حالا امیدوارم تو یه اتوبوس باشیم و کارمند هم نباشه و کسی هم باهاش نباشه، نه ببخشید تنها خوب نیست! همون تنها نباشه بهتره! اگه نتونم باهاش حرف بزنم لااقل دید که می‌تونم بزنم!! دیگه چی؟! همینا کافیه! اینا اوکی بشه 50درصد قضیه حله!

پی نوشت: کسی هست تبلت داشته باشه؟ اگه کسی هست ممنون میشم مدلشو بگید نظرتونم راجع به کار باهاش و کیفیت کلی‌ش بگید. خودم تا حدودی سرچ کردم و این مدل مدنظرم هست. اما مطمئن هم نیستم. ضمناً‌ 12 تا 15 شهریور اولین نمایشگاه تبلت برگزار میشه. اگه فرصت بشه سعی می‌کنم یه سری بزنم شاید غرفه‌دارها تونستن گولم بزنن و راضیم کنن که پولامو دور بریزم یه دونه بخرم!!!