جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
همیشه با خودم میگفتم دختری که قراره زن من بشه...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

همیشه با خودم میگفتم دختری که قراره زن من بشه باید با دخترهای دیگه که قبلاً ‌دیدم فرق داشته باشه. بخاطر این که فکر میکردم کسی که قراره شریک باقی زندگی آدم بشه باید "خاص" باشه. الان فهمیدم که چقدر احمق بودم. آخه صرف فرق داشتن چه خیری داره؟ مثلاً اگه قبلاً با دختری بودم که شهوت بالائی داشته جسارت بالایی داشته حیای پائینی داشته، خب این بده. و انتظار دارم زنم برعکسش باشه. اگه اونا جلف بودن دوست دارم زنم سنگین‌تر باشه. اگه اونا خنگ بودن دوست دارم زنم باهوش‌ باشه. اگه اونا بی‌احساس بودن دوست دارم زنم مهربون باشه و الی آخر. اما این دلیل نمیشه که من نتیجه بگیرم تمام ویژگی‌های همسر آینده‌م باید برعکس دخترهای دیگه باشه! واقعاً احمقانه‌ست. صرف داشتن یه خصلت بد معنیش این نیست که تمام خصلت‌های اون آدم بدن.

وقتی از دخترهایی که خیلی زود کنترل احساسات‌شون رو از دست میدن فراری باشی، ناخودآگاه جذب دختری میشی که کاملاً برعکسه. در عوض براحتی این احتمال وحود داره که از اون طرف زده بشی ازش. وقتی از دخترهایی که خیلی زود بهت اعتماد میکنن. خیلی زود خودشونو می‌چسبونن بهت، خیلی زود به‌طرز احمقانه‌ای بهت اعتماد بی‌حد و اندازه می‌کنن فراری باشی، ناخودآگاه جذب دختری میشی که برعکس این صفات رو داره. ولی اینجوری هم خوب نیست. سخته. اصلاً صحیح هم نیست. ضربه می‌خوری. نکن این‌کارو برادر من. حد تعادل رو حفظ کن. نه اونجوری خوبه، و مسلماً نه اینجوریش. مگه مرض داری خودتو تو دردسر میندازی؟ هرچیزی حد تعادل داره.

یکم عصبی‌ام. دوست داشتم قبل از اینکه شرایطم مناسب بشه و قبل از اینکه به نقطه‌ای برسم که بتونم پا شم برم خواستگاری، کسی رو لااقل مد نظر داشته باشم. اینجوری لااقل آدم یه شوق خاصی به زندگی پیدا می‌کنه. و اون شوق و مزه‌ی شیرین رو هم میتونه به طرفش منتقل کنه. اما زوری نیست. باید پیش بیاد. وقتی نیاد هم باید از رویاش بیای بیرون و مثل آدم زندگی‌تو بکنی. یعنی سعی‌تو بکنی که مثل آدم زندگی کنی تا خودش بیاد.


 
اینجوری هم نمیشه دیگه
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

اینجوری هم نمیشه دیگه. اصلاً قرار بر این نبود. که همه‌ی فکر و ذکرم بشه ازدواج. میدونی... اینکه به فکر افتادم خوبه، اما نه اینکه دیگه اینقد....

در اینکه از مجردیم لذت چندانی نمی‌برم شکی نیست. البته یه سری از لذت‌ها رو اگه بخوام می‌تونم ببرم. حتی خیلی راحت. و وقتی همین قضیه رو پیش دوستام مطرح میکنم با واکنش‌های عجیب غریب روبرو میشم: چی میگی بابا، چرت نگو، کم خالی ببند، گربه دستش به گوشت نمی‌رسید می‌گفت بو میده! و از این حرفا. اما واقعیت اینه که خودم لااقل می‌دونم که اگه بخوام گربه که نه، شیر، اونم گوشت نه، جیگر!... بله. میشه. اما یه چیزایی هست که از موضوع این پست خارجه.

باری؛ لذت هم فقط لذت جنسی نیست. رفیق‌بازی، مسافرت مجردی، و کلاً تفریحات مخصوص دوران مجردی رو کمابیش داشتم. بعضیاشو مثل مسافرت خیلی دوست دارم، اما با بعضی دیگه واقعاً حال نمی‌کنم. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم تو این مدت از همه‌چیز مجردی فراری بودم. اصلاً دیدگاهم به‌کل متاهلی شده! جدی میگم. قبلاً وقتی پولی دستم میومد یا واسه به دست آوردنش نقشه می‌کشیدم فوری میرفتم تو نخ اینکه باهاش مثلاً آی‌پد بخرم یا دوربین SLR. اما حالا مدتهاست همش حس میکنم باید پول رو واسه زندگی آیند‌ه‌م نگه دارم. حتی مسافرت بهم مزه نمیده. اگه هم جایی رفتم همش با خودم فکر میکردم آیا اینجا جای خوبی هست واسه مسافرت با زنم یا نه! و کلاً مسائلی از همین قبیل. هنوز جستجو برای ازدواج رو شروع نکردم. چون هنوز آماده نبودم. آدمی نیستم که بخوام چک بکشم. تا زمانی به کف شرایطی که واسه خودم مشخص کردم نرسم به خودم این اجازه رو نمیدم که بگردم دنبال دختر. همه برنامه‌ریزی‌ها برای اینه‌که آمادگی روحی و ذهنی داشته باشم که وقتی شرایط اوکی شد دیگه معطل نکنم. اما اگه پروسه‌ی پیدا کردن و انتخاب همسر برام طولانی و زمان‌بر بشه احتمال داره سرخورده بشم. بهرحال تنها کاری که باید تو این شرایط بکنم اینه‌که مثل آدم درس بخونم و این ترم دانشگاهم رو تموم کنم، و تا می‌تونم مهارتهای مختلف کاری و غیر کاری کسب کنم. ایششش! چه پسر خوب و عاقلی! ( صدای عق زدن حضار!)


 
روزهای معمولی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

این روزها همش تو همین فکرام. اینکه کی برم سر کار و کارم کجاست و اصلاً خوشم میاد ازش یا نه. خب تا چند روز دیگه همه‌چی معلوم میشه. اما یه چیز دیگه هست که این روزا خیلی بیش ار حد بهش فکر میکنم و دست خودم نیست. و اون مسلماً چیزی نیست جز ازدواج. از همه نظر فکر میکنم نیاز به ازدواج دارم. بارها فکر کردم که شاید اشتباه میکنم. شاید راهی که میرم درست نیست. شاید بهتر باشه همرنگ جماعت بشم. هم‌عقیده‌ی اکثریت بشم. اکثریتی که از ازدواج فراری‌ان و از مجردی لذت می‌برن.

اینکه کی وقتش میرسه و چه کسی شریک آینده‌م میشه تو زندگی و... . گاهی نگران میشم. در مورد ملاک‌هام. گاهی فک میکنم کار سختی در پیش دارم. از طرفی فکر میکنم ملاک‌هام منطقی‌ان. گاهی فکر میکنم شاید مجبور بشم از سطحی از خواسته‌هام عدول کنم. و این سخته. تا اینجا دختر ایده‌آلم یه دختر چادریه. مهربون، دلسوز، عاقل، خوشگل، بشدت پاکدامن، اخلاق و طرز فکرش مثل خودم باشه. خانوادش...  یه خانواده‌ی خوب، ساده، شریف، محترم و هزار و یک مورد دیگه. اینا اصلی‌تریناشه. تازه احتمالا چند مورد دیگه هم از قلم افتاده. آهان. مثلاً همین: سلامت جسمی‌ش. هزارتا نکته‌ی ریز و درشت دیگه هم هست و براحتی می‌تونن تصمیم‌گیری رو برام مشکل کنن.

یه همچین موجودی رو تو ذهنم ساختم و واقعاً دلم میخواد هرچه زودتر باهاش زندگی کنم. چون همین الان هم شب و روز دارم با همچین موجودی زندگی میکنم. تو ذهنم. هر چی میکشم از این ذهن خیال‌پردازه. من باید بتونم همچین آدمی رو پیدا کنم. آیا میشه؟ آیا شدنیه؟ آیا اگه به هر دلیلی نشد، اونوقت تکلیف من چی میشه؟ چه خاکی تو سرم میشه؟ مجبور میشم با کسی زندگی کنم که تو رویاهام نبوده؟ 


 
دیشب عقد پسر دائیم بود
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

دیشب عقد پسر دائیم بود. ما تقریباً همسنیم. اون یک سال و نیم پیش نامزد کرد و دیشب بالاخره عقد کرد. البته مراسم خاصی درکار نبود... یا بهتر بگم، بصوررت "شترسواری دولا دولا" برگذار شد! قضیه‌ش مفصله و در حوصله‌ی شمای خواننده و این کیبورد بیچاره نمی‌گنجه. باری؛ پسر دائیم دیشب رسماً متاهل شد! البته از اونجایی که مراسم خاصی درکار نبود من هم حضور نداشتم و نامزدشو ندیده بودم! ولی دلیل نمیشه به گوشی مامانم سرک نکشم و عکسشو نبینم! همون‌طور که انتظار داشتم پسر دائیم نسبتاً سلیقه به خرج داده با انتخابش. در نتیجه کار منو هم تا حدودی سخت‌تر کرده! بهرحال ما از بچگی تو خیلی زمینه‌ها رقابت داشتیم!!!


 
یک نگاه!
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

امروز داشتم راه‌پله‌های یه اداره رو بالا و پائین میکردم که یهو چشمم افتاد به یه دختر زیبای چادری. من بالای پله‌ها، در حال پائین رفتن، و اون پائین پله‌ها و در حال بالا اومدن. یک لحظه چشم تو چشم شدیم. واقعاً خوشگل بود. یه روسری بنفش با گلهای کوچیک، و با یه آرایش سبک. وسطای راه‌پله باز چشم‌توچشم شدیم و لحظه‌ی عبور هم همین‌طور. یعنی سه بار. تو هر سه بار یه جور حس مهربونی رو با چشاش به آدم منتقل میکرد.
من با خودم فکر میکردم کاش یه همچین دختری نصیب ما میشد! چند دقیقه بعد دوباره لازم شد به طبقه‌ بالا برم. منم که از خدا خواسته! با خودم میگفتم کاش هنوز اونجا باشه و یه بار دیگه ببینمش!! دیدمش، اما نه صورتشو. بلکه حلقه‌ی توی دست چپشو.