جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
تمام شب‌هایی که زیر پتو
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

تمام شب‌هایی که زیر پتو اس‌ام‌اس بازی می‌کنیم، چت می‌کنیم، حرف ‌می‌زنیم...

تمام خودارضایی‌ها و دیگرارضایی‌ها(!)یی که بصورت مجازی و یا حقیقی می‌کنیم...

تمام این تلف شدن‌ها و هرز رفتن‌ها...

رو می‌تونستیم با همسرمون انجام بدیم، اگر و فقط اگر عرضه داشتیم و عرضه داشتند که ازدواج کنیم.


 
سر کلاس تنظیم خانواده، بحث درباره‌ی اختلاف سنی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

سر کلاس تنظیم خانواده، بحث درباره‌ی اختلاف سنی مناسب برای ازدواج بود. استاد به نظر انسان با شعور و خوبی میاد. تصمیم می‌گیرم بعد از کلاس چند دقیقه باهاش درباره‌ی همین موضوع که مدتیه تو ذهنم باهاش درگیرم حرف بزنم.

اختلاف سنی فرمول و قانون مشخص و جامعی نداره، اما سه چهار سال مناسب به‌نظر میاد. چیزی که ذهنمو درگیر کرده اینه که، من تا بخوام ازدواج کنم ممکنه مثلاً 28 ساله‌ بشم. اون‌وقت دختر مورد نظر باید 24 یا 25 ساله باشه. خوب این زیاد خوب نیست. چرا؟

فرض بر اینه که تمام ویژگی‌هاش مطابق با سلیقه‌ی من و عرف و کلاً همه‌چی‌ش اوکی باشه. از خودش گرفته تا خانواده‌ش و چه و چه. اما...

آیا یه دختر 25 ساله، تازه‌گی و طراوتشو از دست داده؟

آیا حتماً یه ایرادی داشته که تا این سن مجرد مونده؟

آیا عطش عاطفی یا حتی جنسی (اونم تو جامعه‌ی امروز، فارسی‌وان، فیس‌بوک...!) باعث شده روابطی رو قبل از ازدواج تجربه کنه؟

آیا دیگه اون حس آکبند بودن و صفر کیلومتر بودن رو دیگه نداره؟

آیا حساسیت‌های روانی عجیب و غریبی داشته که تا حالا به خواستگاراش جواب مثبت نداده؟

آیا آیا آیا...؟

این‌ها سئوالاتی هستن که واسه من پیش میاد. و صرف‌نظر از اینکه اُمل باشم یا امروزی، متحجر باشم یا مترقی و روشن‌فکر، باید جواب‌های مناسب پیدا کنم واسه این سئوال‌ها.

آیا اگه خودم رو از شر فکر کردن به این مسائل راحت کنم، و مثلاً برم دختر 20 ساله بگیرم دیگه مشکل حله؟ نه. تجربه نشون داده که اصلاً نمی‌تونم دخترهای خیلی کوچک‌تر از خودمو درک کنم! و به‌نظرم اصلاً عاقلانه هم نیست این‌کار. پس باید چی‌کار کنم؟

راهنمایی‌ای که استاد ارائه کرد این بود که: خو زودتر زن بگیر. نذار 28 سالت بشه. استاد بجای اینکه منو توجیه کنه اون سئوالها زیاد هم نباید باعث نگرانی بشن، و اینکه تشویقم کنه با دید بازتر فکر کنم...

خب من تلاشم هست که زودتر ازدواج کنم. اما از یه حدی زودتر واقعاً نمی‌تونم. تکلیف چیه؟

این پست خیلی جای بحث داره. تو پست‌های بعدی به مرور زمان بیشتر زوم می‌کنم رو مسائل مطرح شده. اما نظر شما چیه؟ لطفاً جنس و سن و وضعیت تأهل‌تون رو هم بنویسین.


 
جدیداً تو خیابون که راه می‌رم
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

جدیداً تو خیابون که راه می‌رم به زوج‌های جوون نگاه میکنم! اول یه نگاه به دختره، اگه قیافه و تیپش به من می‌خورد، یعنی قیافه‌ش نسبتاً خوب بود و آرایش جلف نداشت و لباس ساده ولی خوشگل و باسلیقه‌ای تنش بود، اون‌وقت پسره رو نگاه می‌کنم! از مدل مو گرفته تا ریش و رنگ و طرح لباس و کفش و کلاه!


 
اولین دختری که باهاش دوست شدم
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

اولین دختری که باهاش دوست شدم چیز جالبی بود! خوب یادم هست که تو قرار دوم که توی ماشین بود کارمون به سانفرانسیسکو کشید! البته نه تا خودِ سانفرانسیسکو!

خب، من تجربه‌ی اولم بود. تو چت باهاش آشنا شده بودم. واقعاً خجالتی بودم. حتی به‌راحتی نمی‌تونستم تو چشماش نگاه کنم. ولی اون خیلی راحت دستمو می‌گرفت می‌برد سمتش خودش. میذاشت رو شکمش و بالاتر از شکمش! من دست و پام می‌لرزید. پشت فرمون. عرق سرد روی پیشونی. اصن یه وضعی. مطمئن بودم به‌دقت واکنش‌های منو زیر نظر داره. کنجکاو هم بودم. ولی لااقل در اون زمان لذت نمی‌بردم. بعد از سه هفته گفت دوس دارم بیام خونه‌تون! من حرفشو جدی نگرفتم. ولی یک هفته بعد تو اتاقم دیدمش! هرچند خیلی از تابوها و طلسم‌ها شکسته شد، ولی بازم لذت نمی‌بردم. هم بخاطر استرس هم اینکه کلاً تو مود این چیزها نبودم.

حتی حس می‌کردم چه بدشانسم! که اولین دوست‌دخترم باید اینجوری تا این‌حد راحت و جسورانه برخورد کنه. حس می‌کردم در مقابل اون من "گاگولم". و این بد بود. از طرفی اصلاً بهم این فرصت رو نمیداد که حس کنم که با تلاش بدستش آوردم. یا لااقل برای نگه‌داشتنش دارم زحمت می‌کشم. هییییچ. اصلا دوستش نداشتم. همین بود که بعد از دو سه ماه من از اخلاق جلف اون خسته شدم و اون از گاگولیت من. و تمام.


 
آرمان‌های سال 90
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

سه تا هدف واسه خودم برنامه‌ریزی کردم تا پایان سال 90.

  • معافیت
  • تموم کردن درس
  • و سومی که از همه مهمتره رفتن به سر یک کار خوب

هدف اول بعد از 8ماه پیگیری و دوندگی بالاخره محقق شد. که خیلی هم خوب شد. واقعاً نگرانش بودم.

دومی هم که شدنیه. مگر اینکه گندکاری کنم و مثل آدم درس نخونم. امیدوارم که اونجوری نشه.

و اما سومی. اصل کاریه! تمام تلاش‌های آدم از اول زندگی‌ش اینه که یه کار خوب پیدا کنه. قبول شدن تو این آزمون استخدامی شرکت نفت در حال حاضر سقف آرزوهامه! اعلام نتایجش بازم به تعویق افتاده. 15 دی به بعد.

اگه بشه چییی مییییشه. اون موقع می‌تونم به هدف‌های بعدی‌م فکر کنم. خریدن ماشین، مثل آدم زندگی کردن، راحت خرج کردن، ازدواج، و ...


 
امروز فهمیدم اونقدم خوشتیپ نیستم!
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ : توسط : نویــد

امروز فهمیدم اونقدم خوشتیپ نیستم که هر دختری بپسنده! (خو معلومه! هیچ پسری اونطوری نیست) میدونم. اما... همیشه بعد از نشستن غبار غفلت روی عقیده و ذهن آدم، یه تلنگر میتونه مفید باشه! خوبم شد!

---------------

راستی امروز فهمیدم حتی کسانی که تو مصاحبه رد میشن هم شانس زیادی دارن واسه جذب های بعدی. مثلا چند ماه بعد دیگه نمیان از اول آزمون بگیرن و فلان و بهمان. از همینایی استفاده میکنن که تو آزمون ورودی قبول شده ن! هم خوبه!