جاده‌ی خوشبختی

یادداشت‌های پراکنده
 
پدر بودن...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

اگه همین الان کسی پیدا بشه که هردو مطمئن بشیم واسه هم ساخته شدیم و بخوایم زندگی‌مونو شروع کنیم... در خوش‌بینانه‌ترین و رویایی‌ترین حالت شش ماه طول می‌کشه تا بریم زیر یه سقف.
الان 27.5 سالمه تقریباً. یعنی 28 سالگی. دست‌کم یک سال هم بخوایم دوتایی بدون بچه زندگی کنیم میشم 29 سال. وقتی بچه‌مون وارد این دنیا بشه میشم 29 سال و 9 ماه. آقا تا به خودمون بیایم و بخوایم یه بچه دیگه داشته باشیم 34،35 سالمه. خب اگه اینجوری باشه زیاد بد نیست. اما این شرایط بسیار خوش‌بینانه‌ست.
پدر بودن رو دوست دارم. بچه داشتن رو دوست دارم. شاید مسخره باشه ولی من همین الان هم دوست دارم بچه داشته باشم. مسخره‌ست به این خاطر که خیلی‌ها منو به خاطر همین طرز فکر "بابابزرگ" دونستن. از جمله راضیه.
همین الانش هم خیلی وقت‌ها پیش میاد که خودمو در موضع یه پدر می‌بینم. بچه‌مونو اینجوری تربیت می‌کنم، اونجوری تربیت می‌کنم، اینو یادش میدم اونو یادش نمیدم...
بچه عزیزه. نازنینه. پیام‌آور امیده. خیلی شعاری شد نه؟ بچه سمبل سرشت پاکه. بچه دید آدم رو به زندگی گسترده‌تر می‌کنه. حالا تصور کنید زن؛ که پیچیده‌ترین آفریده‌ی خداست. حامل این موجوده. حتی به نوعی آفریننده‌ی این موجود عزیز.
تصور کنید زن دیگه چقدر عزیزه. زنی که آفریننده‌ست. زنی که زندگی‌تو باهاش تقسیم کردی. نوشتن این سطور برام آسون نیست. شاید زیادی احساسی برخورد میکنم با این قضیه. به نظر من زن بویژه وقتی که بارداره ارزشمندترین موجود کل کیهانه. از اینکه این موضوعات رو می‌فهمم خوشحالم. برام عار نیست. که دیگران در موردم چی فکر میکنن و طرز فکر فکرمو منسوخ میدونن یا هرچی.
حاشیه رفتم. بچه رو تقریباً‌ تمام دخترها دوست دارن. طبیعیه. اما بچه‌داری و مصائب اون رو ممکنه بعضی‌ها باهاش حال نکنن. همچنین دخترهایی رو نمیتونم همسر خوبی ببینم. زن ذاتاً‌ دلسوزه. مخصوصاً واسه بچه‌ش. خودم هم فکر می‌کنم به درجه‌ای از شعور رسیدم که حاضر باشم چه توی دوران بارداری و چه بعدش از جون به معنی واقعی کلمه واسه همسرم مایه بذارم و هر اونچه که نیاز دارن؛ جفت‌شون؛ چه مادر چه بچه؛ به بهترین و با کیفیت‌ترین شکل ممکن براشون مهیا کنم.
صحبت از سن بود. امروز دوست و همکار خیلی خوبمکه پسر بسیار گلی هم هست گفت که خانمش باردار شده. بهش تبریک گفتم. یک سال از من بزرگتره فقط. یاد بگیر!



 
با دختری آشنا شدم به اسم راضیه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

با دختری آشنا شدم به اسم راضیه. متولد 70 و خوشگل و محجبه و خانواده‌دار و باهوش و سرزبون‌دار و...
از اون دختراست که از کار کردن تو خونه نمی‌ناله و هرچند ظاهرا بشدت تصمیم داره در آینده بعد از فوق لیسانس بره کار کنه ولی خونه‌داری رو عار نمیدونه و باهاش بیگانه نیست. در مورد بچه هنوز صحبت جدی‌ای نکردیم. اما...
اما احتمالا هرگز در موردش صحبت نخواهیم کرد. هنوز مطمئن نیستم. میدونی... خیلی خوشحال بودم چون حس میکردم بعد از چندین ماه بالاخره یه مورد پیدا شد که واقعا قابل بررسیه و میتونم روش فکر کنم و میتونه گزینه‌ی نهایی باشه.
at first با خودم کلنجار می‌رفتم و ضمیر ناهشیارم تلاش می‌کرد عیب و ایراداشو نادیده بگیرم و منو ترغیب کنه که همین خوبه. همینه. خودشه.
من به این رسیدم که اگه میخوام موفق بشم «باید» طرز فکرمو اصلاح کنم. حساسیت‌هامو کم کنم. دیدم رو wide تر کنم.
در مورد این دختر بعضی چیزا هست که آزارم میده. مثلا حس میکنم روراست نیست. نمیدونم... یه جوریه که نمی‌تونم بهش اعتماد کنم. باید دنبال دلایل بروز اینجور حس‌ها بگردم. باید ببینم چیا باعث شدن که من این حس رو نسبت بهش داشته باشم. بذار فکر کنم... آهان. مثلا وقتی مسیج اومد براش؛ گوشیشو برد زیر میز جواب داد. خب این حس خوبی رو به آدم منتقل نمی‌کنه. سعی می‌کنم متمدنانه برخورد کنم با قضیه. بهرحال ممکنه هیچ دلیلی برای این کارش نداشته باشه و من الکی حساسم. دیگه چی؟ دیگه اینکه هیچی از گذشته‌ش و روابطش نمیگه. با اینکه من چندین بار شروع کردم در مورد روابط قبلیم صحبت کردم اون اصلا نم پس نمیده...
الان یک ساعت گذشته و من برگشتم و دارم ادامه‌ی این پست رو می‌نویسم. یه مورد دیگه اینکه اصلا جدی نمیشه. شاید تقصیر خودمه که زیاد شوخی میکنم. همش می‌خنده. حتی وقتی سعی می‌کنم جدی حرف بزنم متوجه می‌شم که تمایلی به جدی حرف زدن نداره. یه سری رفتار ناشیانه داره. مثلا یه مسئله‌ای پیش اومده بود براش...
بذار تعریفش کنم اصلا. هی می‌گفت یه مسئله‌ای پیش اومده واسه آجیم. بعد میگفت واسه خودم. بعد میگفت کلافه‌ام. بعد می‌گفت از خونه قهر کردم رفتم خونه مامان‌بزرگم. و اینا. هرچی می‌پرسیدم قضیه چیه میگفت نمی‌تونم بگم. خیلی خانوادگیه و شاید بعدا یه روزی واست گفتم. با اینکه کنجکاو شده بودم اما کاری نمی‌تونستم بکنم که. یه روز گفت خیلی خوبه که منو درک می‌کنی ازت واقعا ممنونم. منم دیگه طاقتم تمام شده بود بهش گفتم آره درک می‌کنم اما اینو هم در نظر داشته باش که هر روزی که می‌گذره و شفاف‌سازی نمیکنی با اینکه درک میکنم ولی بهرحال تاثیر منفی خودشو میذاره. اینو هم مد نطر داشته باش.
تا اینکه فرداش گفت تصمیم گرفتم بگم. تو دلم گفتم بگو دیگه جون به لب‌مون کردی!
خیلی خلاصه. گفت یه روز من و آجیم واسه شوخی و خنده داشتیم از هم عکس می‌گرفتیم بعد از شانس بدمون بابام رفته عکسا رو تو کامپیوتر دیده و بشدت عصبانی شده و همش فکر بد میکنه راجع به من و آجیم. منم ناراحتم از اینکه چطور پدرم به خودش اجازه داده این فکرا رو بکنه. من دخترشم. این همه سال پاک زندگی کردم و اینا.
پرسیدم مگه عکسا چی بودن؟؟
گفت خیلی نامتعارف بودن آخه نمیتونم بگم!
- اذیت نکن دیگه. چرا پدرت اینقد واکنش نشون داد؟ مگه لخت عکس گرفتین؟!
- گفتم که. نپرس. نمی‌تونم توضیح بدم.

خلاصه بعد از کلی تحقیق و تفحص کاشف به عمل اومد که بعله. البته می‌گفت که آجی بزرگم خیلی افسرده بود که چاقم و اینا. ازش چن تا عکس گرفتم که ببین چاق نیستی. دیگه کشید به شوخی و مسخره‌بازی و در این بین چن تا عکس نامتعارف هم گرفتیم از هم. البته من بخاطر سیاست حفظ اسراری که دارم و بخاطر جلوگیری از اجحاف در حقوقشون نمیتونم بنویسم که دقیقا عکسا چطوری بودن. خلاصه پدره وقتی عکسا رو دیده فکر کرده این عکسا رو واسه کسی میخواستن بفرستن. حال پدر بیچاره رو تو اون لحظه تصور کنید.
گفتم رفتار ناشیانه. بخاطر این که هرچی میگفتم پدرته. بهش حق بده. بهرحال تو اشتباه کردی. تو نباید قهر کنی و ناراحت شی. نباید ساکت و منفعل بشینی تا اون پی ببره که بیخودی عصبانی شده. تو باید تلاش کنی بهش ثابت کنی که قصد بدی نداشتی و سو تفاهم بوده و ... . خلاصه هرچی میگفتم اون فقط میگفت پدرمو نمی‌بخشم که در موردم فکر بد کرده! حق نداره. نه نمیتونم ببخشمش. خلاصه حس میکنم بعضی حرفا و رفتاراش بوی پختگی نمیده.
صحیح نیست که بخاطر این مسئله قضاوتی بکنم. واقعا معلوم نیست. تا همین شیش ماه پیش اگه شاهد این قضایا بودم فورا یه خط قرمز پررنگ می‌کشیدم روی دختره.
اما بهرحال بخاطر غرور بیش از حدی که توی شخصیت این دختر می‌بینم یا همین مرموز بودن و شفاف نبودنش... کلا حس می‌کنم به هم نمی‌چسبیم.

 


 
همین لحظه‌ها و دقیقه‌هایی که دارم که اینا رو می‌نویسم...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

با اینکه آرومم ولی بازم گاهی با خودم فکر میکنم که... چطور بگم... گاهی حرصم میگیره. وقتی تصور میکنم همین لحظه‌ها و دقیقه‌هایی که دارم که اینا رو می‌نویسم... همین روزایی که دارم به پوچی میگذرونم... همین ماه‌ها و سال‌هایی که با پشت سر گذاشتن‌شون دارم لذت بودن با نیمه‌ی گمشده‌م رو از دست میدم... :-(
اون الان یه گوشه از همین دنیاست و داره به من فکر میکنه. چه غم‌انگیز... هر دو داریم لحظه‌هامونو می‌بازیم. با تک‌تک سلول‌های بدنم و روحم دارم نیاز به اون رو حس میکنم. این غم‌انگیزه که هردو در جستجوی همیم و دور از هم.


 
امروز رفتم قسمت امور مسافرت یه جا رزرو کنم واسه اتوبوس.
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

امروز رفتم قسمت امور مسافرت یه جا رزرو کنم واسه اتوبوس. واسه تهران. بلیت قطار که گیرم نیومد هواپیما هم نمی‌صرفید بگیرم. چه خبره 250 تومن. خلاصه؛ همین که اومدم برگ درخواستمو بدم به متصدی مربوطه متوجه شدم یه خانمی کنارم ایستاده و اونم برگ درخواست داره و مثل من اومده رزرو کنه. یک آن فریز شدم! نمیگم خیلی خوشگل بود ولی خب قشنگ بود حجاب خوبی هم داشت به نظر خیلی مهربون میومد! اینو تو همون یه لحظه فهمیدم!!
حلقه هم که دستش نبود. تیز شدم ببینم واسه چه تاریخی میخواد. آیا میشد همسفر باشیم؟ بعله! اونم پس فردا! حالا نمیدونم تنها میخواد بره یا کسی همراهش میاد. اصلا چه معنی میده دختر تک و تنها با اتوبوس بره! والا! البته اینم بگم این احتمال وجود داره که خودش کارمند باشه. که امیدوارم نباشه و به حساب پدرش میخواسته بره. بهرحال ببینیم چی میشه! تو اون موقعیت که اصلا نمیشد دنبالش کنم ببینم کجا میره. همکارم باهام بود. حالا امیدوارم تو یه اتوبوس باشیم و کارمند هم نباشه و کسی هم باهاش نباشه، نه ببخشید تنها خوب نیست! همون تنها نباشه بهتره! اگه نتونم باهاش حرف بزنم لااقل دید که می‌تونم بزنم!! دیگه چی؟! همینا کافیه! اینا اوکی بشه 50درصد قضیه حله!

پی نوشت: کسی هست تبلت داشته باشه؟ اگه کسی هست ممنون میشم مدلشو بگید نظرتونم راجع به کار باهاش و کیفیت کلی‌ش بگید. خودم تا حدودی سرچ کردم و این مدل مدنظرم هست. اما مطمئن هم نیستم. ضمناً‌ 12 تا 15 شهریور اولین نمایشگاه تبلت برگزار میشه. اگه فرصت بشه سعی می‌کنم یه سری بزنم شاید غرفه‌دارها تونستن گولم بزنن و راضیم کنن که پولامو دور بریزم یه دونه بخرم!!!


 
بعد از این همه مدت که چیزی ننوشتم نمیدونم کسی هست که هنوز این وبلاگ رو بخونه و د
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

بعد از این همه مدت که چیزی ننوشتم نمیدونم کسی هست که هنوز این وبلاگ رو بخونه و دنبال کنه یا نه. بهر حال واسه خودم بنویسم لا اقل.
شرایط زندگیم تغییر خاصی نکرده. روزمرگی با زندگیم پیوند خورده. هیچ هیجان خاصی ندارم این روزا. جز اینکه هفته پیش رفتم مشهد. با مادرم. قول داده بودم بهش ببرمش نذراشو ادا کنه. خودمم سعی کردم بُعدِ معنوی زندگیمو تقویت کنم. که فک نکنم زیاد موفق شدم. سریال لاست رو هم می‌بینم این روزا. اگه ندیدین توصیه میکنم بیش از این صبر نکنین. پشیمون نمیشین.
تو حرم که بودم دخترای خوشگلی دیدم. که از اقصی نقاط این مملکت پهناور اومده بودن. نمیدونم. شاید بخاطر محجبه بودنشون زیبایی و نجابتشون بیش از اون چیزی که واقعا بود تو ذهن من مجسم میشد. چادر که اجباریه اونجا. فکر میکنم خیلی از همون دخترهای نجیب و دوست داشتنی در واقع همون دخترهایی هستن که همیشه همه جا می‌بینم. با این تفاوت که چادر...

هم توی حرم هم توی بازار هم توی فرودگاه موقع برگشتن چند تا مورد نظرمو جلب کرد. حالا اونا که مشهد بودن که هیچ. ولی اونی که داره میره اهواز خب دیگه حتما ساکن اهوازه به احتمال خیلی بالا. یا لا اقل خوزستانیه. مادرم هم که خدا خیرش بده. اصلا تو باغ نیست. تا آخر سر باهاش بحثم شد. شاید فک میکنه دختر خوب باید از آسمون یهو بیوفته تو حیاطمون. یا مثلا یکی بیاد زنگ خونه مونو بزنه. اصلا فکر نمیکنه ممکنه همین جاها یه آشنایی منتج به ازدواج بوجود بیاد. اینم از شانش ماست دیگه.


 
خوشبختانه به اندازه‌ای سرم...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

خوشبختانه به اندازه‌ای سرم به کار و کار دومم گرم هست که احساس تنهایی نکنم. البته تنهایی چیزی نیست که آدم اصلا نتونه حسش کنه. گاهی خیلی ناراحت میشم. ای کاش اون‌جوری که میشد که دلم می‌خواست. عاشق میشدم و عاشقم میشد. 

اما الان چی. همش معیار و ملاک و این خوبه اون بده و این اونش خوبه اونش بده. خوش بخال اونایی که طرفشونو رو پیدا کردن و راهی که باید برن رو رفتن...


 


 
 
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

ازدواج براى تعدادى از زنان و مردان، حکم سر و سامان گرفتن را دارد. براى این افراد ازدواج سمبلى از آغاز بلوغ فکرى و تکامل است به نحوى که زندگى آنان تنها در سایه ازدواج معنا پیدا مى‌کند. براى تعدادى دیگر از زنان و مردان ازدواج تنها یک مقوله است که باید سرگیرد. به این معنا که چون دیگران ازدواج مى‌کنند پس آنان نیز باید به این امر مبادرت ورزند. به عبارت دیگر ازدواج رسمى است که گریزی از آن نیست. در هر حال ازدواج براى تمامى زنان و مردان یک تصمیم‌گیرى بزرگ و اساسى بوده که نه تنها سرنوشت آنان را رقم خواهد زد بلکه باعث گسترش اعضاى خانواده، بقاى نسل و افزایش افراد جامعه خواهد شد. بنابراین انعکاس کلى هر ازدواجى به صورت مستقیم و غیرمستقیم به جامعه و اجتماع برخواهد گشت. با این وصف تعجبى ندارد وقتى دختران و پسران تصمیم مى‌گیرند ازدواج کنند، بشدت هیجان‌ زده و نگران مى‌شوند. این هیجان و نگرانى از این بابت است که آیا تصمیم‌گیرى آنها صحیح و اصولى بوده و آیا آنها فرد مورد نظرشان را در زندگى پیدا کرده‌اند؟ دلایل دختران و پسران را برای مبادرت به ازدواج مى‌توان به این صورت دسته‌بندى کرد ۱ – بعضى‌ها مى‌گویند ازدواج می کنیم چون به طرف مقابل علاقه داریم یا این‌که دلیل ازدواجشان را عشق به طرف مقابل عنوان مى‌کنند. البته عشق نمى‌تواند و نباید تنها دلیل ازدواج باشد اما در تداوم زندگى مشترک و داشتن رابطه زناشویى سالم و موفق، جزئى مهم و اساسى است. ۲ – « ازدواج مى‌کنیم تا متعهد شویم » این جمله‌اى است که بسیارى از والدین و دختران و پسران خاطرنشان مى‌کنند. طبق نظر آنان ازدواج، فرد را متعهد و پایبند زندگى و مسوولیت‌پذیر مى‌سازد. ۳ – براى برخى نیز ازدواج به دلیل دیگرى صورت مى‌گیرد. آنها زندگى مشترک را جزئى از فرهنگ می دانند و معتقدند ازدواج جزء اساسى باورهاى فرهنگى و مذهبى محسوب می شود و سهم اساسى در مجموعه ارزشى ذهن آدم‌ها در جامعه دارد. ۴ – تعدادى نیز فکر مى‌کنند فرد مورد نظرشان را یافته‌اند و معتقدند او همان فردى است که خوشبختى‌شان را تضمین مى‌کند. به این ترتیب با ازدواج با او، فکر مى‌کنند خوشبختى را نصیب خود کرده‌اند. ۵ – اما اگر فکر مى‌کنید باید ازدواج کنید تا فقط سایه کسى بالاى سرتان باشد یا امنیت‌تان تأمین شود، در اشتباه هستید. یعنى با این اهداف نباید تن به ازدواج دهید. امنیت یا تأمین مالى یا در آمدن از تنهایى نمى‌توانند عامل شادى در زندگى باشند. ۶ – بعضى‌ها فکر مى‌کنند هر طور شده باید ازدواج کنند، زیرا از تنها ماندن وحشت دارند. اگر دلیل شما از ازدواج کردن این است، باید بگوییم بهتر است در یک کشوى کوچک بمانید تا تمام زندگى‌تان را در یک کمد بزرگ که به اشتباه انتخاب کرده‌اید، سپرى کنید. ۷ – بچه‌دار شدن هم دلیل ازدواج براى بعضى‌ها محسوب مى‌شود. اگر چه صاحب اولاد شدن و بقاى نسل، یکى از مسائل محورى زندگى مشترک است، اما اگر تنها و فقط به دلیل این‌که صاحب فرزند شوید ازدواج مى‌کنید، راه به جایی نمی برید ، زیرا بچه‌ها به یک محیط شاد و مناسب براى زندگى احتیاج دارند. آیا با یک ازدواج غلط چنین امکانى از آنها سلب نمى‌شود؟ ۸ – رویاى عروس داماد شدن هم براى برخی دلیل ازدواج قلمداد مى‌شود و البته آنان توجه ندارند این مراسم چند روز بیشتر طول نمى‌کشد و عروس یا داماد شدن با هدف داشتنِ صرفا یک مراسم عروسى، دوام چندانى نخواهد داشت. شاید شما و اطرافیانتان ده‌ها دلیل دیگر نیز براى ازدواج داشته باشید. نوع دلیل، آنقدرها مهم نیست بلکه آنچه اهمیت دارد این است که شما و همسر آینده‌تان به روشنى و با صداقت درباره دلایل ازدواج با هم صحبت کرده باشید و در نهایت اطمینان حاصل کنید که انگیزه‌ها و اهداف شما در زندگى مشترک با هم تطابق دارد. در امر ازدواج، میزان توقع و انتظارات مهم نیست بلکه آنچه مهم است این است که هر دو نفر انتظارات و توقعات مشترکى داشته باشند و هر دو نفر تلاشى مشترک را برای رسیدن به هدفی مشترک آغاز کنند. زمانى که انتظارات و توقعات دو طرف متفاوت باشد، همواره یکى از دو نفر ناامید و سرخورده خواهد شد. البته باید گفت انتظارات و نگرانى‌هاى زن و مرد تحت تأثیر عوامل بسیار زیادى قرار مى‌گیرند. تجربه دوستان قبلى، روابط فامیلى و خانوادگى افراد، محیط رشد و بسیارى عوامل دیگر در این مساله دخیل هستند و البته به یاد داشته باشیم یکى از مؤثرترین عوامل در این زمینه، خانواده‌هاى طرفین است. با این توضیحات هر چه پسر و دختر صادقانه و بى‌پرده درباره خود و احساساتشان صحبت کنند، در آینده از همدیگر حمایت بیشترى خواهند کرد. در این صورت اختلاف‌ نظرهایشان روشن می شود، براى آنها دلیل پیدا کرده و راه‌حل‌هاى بهتر و مناسب‌ترى براى تداوم زندگى مشترک پیدا مى‌کنند. حقیقت این است، یک ازدواج خوب و سالم براى سلامت نیز مفید بوده در حالى که ازدواج اشتباه و مشکل‌دار یک ورشکستگى جسمى و روحى تمام عیار براى زن و مرد به حساب مى‌آید. همه افراد انتظار دارند همسر آینده‌شان فردى سازگار و دارای ارزش‌هایى مشابه خودشان و باعث شادى و خوشبختى‌شان شود، بنابراین بهتر است براى انتخاب همسرتان بیشتر از انتخاب خانه و شغل اهمیت قائل شوید و وقت، فکر و انرژى صرف کنید. برگرفته از: http://dokhtaranpesaran.com/post/2255/


 
دختر سوم رو هم دیدم
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

دختر سوم رو هم دیدم. با مامانم رفتیم خونه‌شون. بیشتر از هر دختر دیگه‌ای با معیارام همخونی داشت. همون چیزهایی که برای من مهم بودن برای اون هم مهم بودن. بالای 95% تفاهم داشتیم. میشه گفت فوق‌العاده‌ست. برای همین هم بود که بیشتر از هر مورد دیگه‌ای روش فکر کردم.
اما... اما تفاهم تمام ماجرا نیست. یه جورایی احساس کردم خواهر نداشتمه. هیچ حسی بهش نداشتم. هرچه سعی کردم نتونستم خودمو قانع کنم و به خودم قول بدم که بعدا جذبش میشم. چهره‌ش کاملا معمولی بود. شاید اگه کمی خوشگل‌تر بود باعث میشد بیشتر خوشم بیاد ازش. اما نبود و نشد. البته خوشگلی برای من در رده‌ی اول و حتی دوم هم نیست.
بی‌نهایت مودب و مهربون و دلسوز. اما یه سری رفتاراشو نمی‌تونستم تحمل کنم. مثلا اینکه خیلی یواش حرف میزد. من آدم کم‌طاقتی هستم. نمیگم خیلی تند حرف میزنم. اما حوصله ندارم گوش به کسی بدم که آروم آروم کلمات رو به زبون میاره. خودم اکثر موقع‌ها جمله‌هامو نصفه نیمه قطع میکنم. به محض اینکه متوجه بشم منظور رو رسوندم دیگه ادامه‌ی جمله بیهوده‌ست برام. فعل جمله‌ها رو حذف میکنم. نمی‌تونم کسی رو تحمل کنم که همیشه از این رفتاذش بدم میومده.
خیلی رفتم تو جزییات. در کل نه تنها هیچ حسی نداشتم بلکه احساس کردم به زودی منزجر هم میشم ازش. هرچند سرشار از صفت‌های مثبت و مورد نظر من بود. یه مورد دیگه هم پدرش بود. این دختر فرزند اول خانواده بود. 20 سالشه. یه خواهر 12 ساله و یک برادر 7 ساله داره. خب این یعنی اینکه به مدت 8 سال تک‌فرزند بوده. پدرش خیییلی روش حساس بود. چندین بار هم تاکید کرد. هم خودش هم پدرش. من نمی‌تونم نقش پسر خانواده‌ی خانمم رو بازی کنم. هنر کنم میتونم داماد خوبی باشم. نه پسرشون. این دقیقا چیزی بود که اونا میخواستن. به هرحال این هم مورد مهمی بود.
هرچند آدم اگه از کسی خوشش بیاد و واقعا هم قصد ازدواج داشته باشه همه‌ی این موارد تحت شعاع قرار میگیرن. نشد دیگه. قصد ازدواج که دارم. پس در نتیجه یا خوشم نیومده ازش یا اینکه یه جای کار می‌لنگه. مثلا باید عاقلانه‌تر فکر کنم. یا اینکه باز هم معیارامو آپدیت کنم.


 
سال نو مبازک
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : نویــد

این هم از سال 91. تموم شد رفت. با تموم خوبی‌ها و بدی‌هاش. تو این سال نسبت به هر سال دیگه‌ای مرد‌تر شدم. اتفاق‌های خوب و بدی توش رخ داد. بد‌هاش رو دوست ندارم به خودم و دیگران یادآوری کنم. آرزو میکنم سال 92 برای همه سالی باشه پر از اتفاق‌های خوب. یامون باشه که این خودمون هستیم که سال‌مون و دنیامون رو می‌سازیم. پس یاد بگیریم که خوب بسازیم. خوب ساختن رو تمرین کنیم.

باری. بریم سر اصل مطلب. داستان سه دختر رو میخوام تعریف کنم. اولیش هم‌محله‌ای بود که مامانم پیدا کرد. خانواده‌ی نسبتا مذهبی، متشخص، فرهنگی، باسواد، فلان و بیسار.  خلاصه رفتیم خونشون من و مامانم. دختره اومد، بسیار لاغر. حیف که نمی‌خوام غیبت کنم. اما خوب از دختر خیلی لاغر خوشم نمیاد. حالا این هیچی. اینکه سر و وضع موجهی هم نداشت هم هیچی. وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم تو همون سه‌چهارتا سوال اول مشخص شد که قضیه منتفیه. بنابراین دیگه سوالی هم به ذهنم نمی‌رسید و موندیم بی‌حرف! بسیار مودب و محترمانه و با لبخند صحبت میکرد. اما... گفت: من آرایشو خیلی دوست دارم. مانتو کوتاه می‌پوشم. به خانه‌داری علاقه‌ی زیادی ندارم و.... بنده‌خدا جز گوش دادن به موسیقی به هیچ هنری هم علاقه نداشت. درسشم که ناقص مونده بود به خاطر اینکه نامزدیش بهم خورده بود! بله! اوج داستان اینجاست. الیته این که کسی قبلا نامزد داشته خودش بحث مفصلیه.

روشن شدن اختلافات دیگه‌ای که داشتیم مانع از این شد که رو قضیه‌ی نامزدی نافرجامش زیاد زوم کنم. یه سوال بسیار مهم هم پرسیدن ایشون. که بسیار حیاتی هم بود و احتمالا ذهنشون رو خیلی درگیر کرده بود. ایشون پرسیدن شما تعطیلات عید کجا میرین؟

اما دختر دوم. که در واقع دخترعموی همکارم بود. همکارم شرایطش رو که گفت مشتاق شدم. صحبت کرد با خانواده‌ی عموش. قرار شد تو یه پارک همدیگه رو ببنیم. تنها رفتم پارک. همکارم هم با عموش و دخترش اومدن. نشستیم صحبت کردیم. خوب بود. بینی‌شو عمل کرده بود. من دوست ندارم. با عمل بینی مشکلی ندارم ولی با تفکری که پشتش هست چرا. گفت صددرصد میخوام شاغل باشم یعنی بدون کار اصلا نمیتونم زندگی کنم. و از خانه‌داری متنفرم! پرسیدم چه کاری مثلا؟ گفت بانک، شرکت برق، آب، نفت، ... چند دقیقه بعد پرسیدم این کارها خیلی به سختی گیر میاد اونم واسه دخترها. اگه شما این کارا گیرتون نیومد چی؟ گفت هیچی دیگه زیاد هم مهم نیست! اصراری روی کار ندارم. یعنی من چشام داشت از حدقه در میومد. 

ایشون هم هییییچ‌گونه هنری رو تو زندگی از خودشون بروز ندادن و جز گوش دادن به موسیقی به چیز دیگه علاقه ندارن. و البته با غذا درست کردن هم میونه‌ای ندارن. از مرد‌های خسیس و بددل هم بدشون میاد. خیلی دوست داشتم بپرسم شما دقیقا واسه چی میخواین ازدواج کنین؟!

همین که گفت بددل.... همه‌چی تمام شد و تصمیم خودمو گرفتم. دلم میخواست باهاش بحث کنم. مثلا بگم بددل یعنی چی دقیقا. آخه بددل یه صفته. نسبیه. شما به کی میگین بددل. خییییلی بدم اومد. خیلی. حالا خسیس هیچی. اما بددل... آخه پسفردا هرچیزی که من بگم و به مذاقشون خوش نیاد فوری میتونه بگه: تو که گفتی بددل نیستی! من به این شرط باهات ازدواج کزدم که گفتی بددل نیستی!!! واوبلا!

مورد سوم رو هم که اصل کاریه و هنوز قظعی نشده میذازم یه روز دیگه می‌نویسم. 


 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

خودم آدم آروم و نسبتاً کم‌حرفی هستم. به نظر شما باید با دختری ازدواج کنم که مثل خودم نباشه؟؟


 
پوچی...
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

از آخرین باری که مطلب نوشتم خیلی وقته گذشته. حالات درونی مختلفی هم بر من عارض شد!
از کجا شروع کنم. قصه از کجا شروع شد. خب من داشتم زندگی‌مو می‌کردم. انگیزه داشتم. هدف داشتم. انرژی داشتم. امید داشتم. متوجه شده بودم که باید ازدواج کنم. وقتی میگم ازدواج منظورم این نیست که هرچه زودتر با خانمم برم زیر یه سقف زندگی کنم. خب نامزدی و باقی مراحل رو هم دوست دارم. اصلا همین که کسی رو داشته باشم که بدونم مال خودمه...

میدونی... وسط یه بیابون بی‌آب و علف گیر کردم. نمیدونم چیکار کنم. تنهایی خیییلی بهم فشار میاره. از اون بدتر بی‌انگیزگی. خب تا حالا اهدافم تعریف شده بودن. درس خدمت کار... اما حالا چی؟ انتخاب همسر... از کجا؟؟ مگه به همین راحتیه؟ موج سنگین و نلخی از ترس و ناامیدی وجودمو فرا گرفته. میدونم احنقانه‌ست و بالاخره بهش میرسم. نیمه‌ی گمشده‌مو پیدا میکنم. اما عبور از این تنگنا هم سخته واقعا.

خیلی چیزا تغییر کرده. تا قبل از اینکه برم سرکار هیج پولی تو جیبم نداشتم. طبعاً به هیجی هم فکر نمیکردم. آویزون بودم. بیخیالی طی میکردم. خیلی راحت میتونستم خوش باشم. هرچند نگران هم بودم. آینده‌مو آنچنان روشن نمی‌دیدم. نمیدونستم چی پیش میاد.
وقتی کارم داشت جور میشد با الهام آشنا شدم. شوق خاصی داشتم. با اینکه نمی‌دونستم خودشه یا نه ولی امید داشتم. به اینکه قسمت میشه و به‌هم میرسیم و .... چه رویایی میشد. اما نشد. شاید هم در مورد الهام اشتباه میکردم. شاید خودش بود. شاید باید کشفش میکردم. شاید باید هم به خودم و هم به اون فرصت میدادم تا خود واقعی‌مونو بشناسیم. این از الهام.
باری. یه روز چشمامو باز کردم دیدم همه‌چی تغییر کرده....
اما چه فایده. متوجه شدم که نمیتونم ازش استفاده کنم. تفریح؟ دوستان آنچنانی نداشتم. فرم زندگی تغییر کرده و من خواب بودم. خودمو آداپته نکردم. حالا بیدار شدم. از غار کهف زدم بیرون.

بماند که چه کرد این تحریم‌ها با ما. اینکه درست همون زمانی که ما تصمیم گرفتیم آدم باشیم و مثل آدم بریم ازدواج کنیم اوضاع اقتصادی مملکت چه بلایی سر ما میاره.


 
قد تمام دنیا دلم گرفته. تنها و درمانده‌ام.
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

قد تمام دنیا دلم گرفته. تنها و درمانده‌ام.دل شکسته


 
حقیقت اینه که روزهای کاملاً خاکستری رو...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

حقیقت اینه که روزهای کاملاً خاکستری رو میگذرونم. وقتی جو جامعه رو می‌بینم ناامید میشم. با خودم میگم شاید من اشتباه می‌کنم بقیه درست میگن. احساس میکنم تو این مدت خلاف جهت رودخونه شنا کردم و میکنم. اما خسته شدم. تو روزهایی که حتی دخترها هم میل چندانی به ازدواج ندارن، منِ پسر چرا عجله کنم واسه ازدواج؟ البته دلیل‌هایی که داشتم واسه ازدواج هنوز هم دارم. اما دیگه نمی‌تونم این وضع زو تحمل کنم. شاید بهتر باشه که منم مثل بقیه فعلاً سر خودمو با دوست‌دختر گرم کنم تا روزگار فعلاً بگذره.


 
هنوز نمیدونم تو این موقعیت آدم ازدواج کنه...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

هنوز نمیدونم تو این موقعیت آدم ازدواج کنه کار درستیه یا نه. اگه نه، پس با تنهاییم چه کنم؟ واقعا دوست دختر میتونه نیازامو برآورده کنه؟


 
انگیزه‌های خطرناک برای ازدواج
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ : توسط : نویــد

سایت مردمان:

قبل از تصمیم به ازدواج، انگیزه‌تان را بررسی کنید

درمورد انگیزه‌های ازدواج، تفکرات توهم‌زایی که با خیالپردازی در ابتدای رابطه‌ها ایجاد می‌شود، یکی از بدترین‌هاست. بعنوان مثال، درمورد نامزدی‌های کوتاه‌مدت، دو دلیل توهم‌زا برای ازدواج کردن، «چون بااینکه تازه با هم آشنا شده‌ایم اما همیشه می‌شناختمت» و «چون از داستان عشق ما فیلم زیبایی می‌توان ساخت» می‌توانند باشند.

دلایل بد دیگری هم برای ازدواج کردن هستند. این دلایل معمولاً سه دسته هستند: اضطراب، بی‌کفایتی و واقعیت‌گرایی خودمحور.

اگر به ازدواج فکر می‌کنید یا به دنبال همسر ایدآل خود هستید، توصیه می‌کنیم که با خودتان صادق باشید و عمق انگیزه‌تان برای ازدواج را بسنجید. آیا انگیزه‌تان از یکی از این دلایل ریشه می‌گیرد؟

می‌خواهم ازدواج کنم…

• چون همه دوستانم ازدواج کرده‌اند.
• چون نمی‌دانم اگر این مورد را رد کنم، باز هم موردی برای ازدواج پیش خواهد آمد یا نه.
• چون می‌خواهم احساس امنیت کنم.
• چون دیگر از روابط دوستی خسته شده‌ام.

این انگیزه‌ها ریشه در ترس دارند. وقتی می‌ترسیم که تنها بمانیم یا از قافله عقب بیفتیم، وقتی قبول کنیم که یک زندگی کامل و جالب بدون همسر کمتر از یک زندگی متاهلی موفق است، یا وقتی باور داشته باشیم که ازدواج به ما احساس امنیت می‌دهد، اضطراب علت اصلی است.

فردی که به این دلایل ازدواج می‌کند، می‌خواهد همسرش برای او نقش یک نوع دیگری از موادمخدر را بازی کند. وقتی کسی به همسر خود بعنوان یک ماده مخدر نگاه کند نه یک موجود، نتیجه رابطه‌ای کوتاه‌مدت خواهد بود.

دسته دوم از انگیزه غیرمنطقی ازدواج کردن بخاطر احساس بی‌کفایتی است که خود را در افکار زیر نشان می‌دهد:

می‌خواهم ازدواج کنم…

• چون دوست‌پسر/دوست‌دخترم دوستم دارد و این باعث می‌شود احساس خاص بودن کنم.
• چون ازدواج به همه نشان می‌دهد که بزرگ شده‌ام.
• چون ازدواج نشان می‌دهد که یک نفر هست که من را بخواهد.
• چون این تمرکز بهتری به زندگیم می‌دهد.
• چون تنها هستم.

اگر انگیزه شما برای ازدواج جزء این دسته است، بد نیست مقالات ما درمورد اعتمادبه‌نفس و خوشبختی در ازدواج را مطالعه کنید.

و آخر دسته سوم از انگیزه‌های نادرست برای ازدواج واقعیت‌گرایی سطحی است که به صورت افکار زیر نمود می‌یابد:

می‌خواهم ازدواج کنم…

• چون چند وقتی می‌شود که با هم دوست هستیم و ازدواج قدم منطقی بعدی برای ماست.
• چون اگر با او ازدواج نکنم نمی‌توانم روابط آزاد و راحت داشته باشم.

انگیزه‌هایی که چزء این سه دسته باشند، برای ازدواج کاملاً نادرست و حطرناک هستند و چنین ازدواج‌هایی معمولاً دوام چندانی نخواهند داشت.

---------------------

نظر شما چیه؟ تکلیف من چیه؟؟ (شکلک تشویش!) 


 
← صفحه بعد